نوروز مبارک

 

آی!

 باز کن پنجره را

باز کن پنجره را

- در بگشا !

که بهاران آمد !

که شکفته گل سرخ

به گلستان آمد

باز کن پنجره را !

که پرستو پر می شوید در چشمه ی نور

که قناری می خواند

 - می خواند آواز سرود

که :

- بهاران آمد

که شکفته گل سرخ

به گلستان آمد ... !

 

 

 

 

آیا چه کس تو را از مهربان شدن با من مایوس می کند ... ؟!

باران

باران باشد

   تو باشي و كوجه اي بي انتها

              دنيا را ميخواهم چكار ؟!

        دنيا نباشد ...!

  كوچه باغي باشد و باران و تو ...

  كه زلال تر از باراني ...


درد بی صدا

دردی به سینه دارم کان را دوا ندیدم

در این زمانه یار درد آشنا ندیدم

تیر ستم فراوان در سینه ام نشسته

دست نوازشی جز دست خدا ندیدم

با دوستان مروت با دشمنان مدارا

کردم ولی ز مردم یک جو وفا ندیدم

در بزم میگساران در گفتگوی یاران

رونق اگرچه دیدم شور و صفا ندیدم

گفتم شبی ز کویت هجرت نمایم اما

این درد بی صدا را بر خود روا ندیدم

دل بسته ام به دنیا تا جان کنم مصفا

از این فسونگر اما غیر از جفا ندیدم ...

مرا در منزل جانان چه جای عیش ...؟؟

بعضی وقتا نمیشه خیلی حرفارو گفت ... یا یه حسایی تو دل آدم میفته که

نمیدونی باید چطوری بگی ...

بعضی وقتام دلت واسه کسایی تنگ میشه که نیستن ... تا زمانی که هستن

قدر نمیدونی و وقتی که رفتن تازه جای خالیشونو حس می کنی ... و تو می

مونی و یه حس دلتنگی که ای کاش می بود و جمع گرم و دوس داشتنی

خونه هنوزم ادامه می داشت ...

ای خدای من

که دانای همه ی رازهای پنهانی

از بستر تابستانی مورچگان گرفته

تا آشیانه ی زمستانی خزندگان

                  شکفتن شکوفه ها

                     پیوستن ابرها

                      ریزش دانه های باران

         و آن چه صدف ها در سینه پنهان دارند

         و امواج دریا در خود می پرورند

مرا دانایی بخش

تا بشناسیم آنچه را که موجب آرامش در دنیا و خوشبختی در آخرت می شود...

خواب رویای فراموشی هاست!

 

خواب را دریابیم

 

که در آن دولت خاموشی هاست

 

با تو در خواب مرا

 

لذت ناب هم آغوشی هاست

 

من شکوفایی گل های امیدم را در رویاها می بینم

 

و ندائی که به من می گوید :

 

" گرچه شب تاریک است

                   

                          دل قوی دار

                    

                         سحر نزدیک است ... "

تو همین جاهایی ...

یادمان رفت تو را

پی اندوه نگاری که شبی بی خبر رفت و دگر باز نگشت ...

یا پی لذت یک شادی ژرف روی اندیشه ی پر وسوسه ی دانایی

آری این بار هم انگار

یادمان رفت تو را !!

به کجا می رفتیم که تو از خاطرمان می رفتی ؟؟

به جهانی که در آن از زمین دلمان علف هرز چرا می روئید ؟؟

یا به آن وادی سرگردانی که هوایش همه از حسرت و تردید به تنگ آمده بود ؟!

به کجا می رفتیم ؟!

تو پر از معجزه بودی و من و ما و همه 

در دل روشن نور

با چراغی همه اما و اگر پی تو می گشتیم !

... تو همین جاهایی ...

من تو را می بینم

که در آغوش زلال مادر مپل موسیقی آرام هوا می نشینی و به من می خندی ...

یا همین نزدیکی ...

روی لبخند پر از مهر پدر

مثل یک کودک پر شور و امید دست تردیدم را به یقین می گیری !

تو همین جاهایی ...

من چرا یادم رفت ؟! که تو هستی پای پرواز پر پروانه

و چرا می گشتم همه ی دنیا را پی برهان و دلیل ؟!

این همه کافی نیست ؟؟

این همه خوبی و نور این همه شادی و شور ... ؟!

این همه زیبایی !

این همه لحظه ی سرمست غرور ؟

... او اگر رفت به آینه رسید ...

من چرا دلتنگم ؟؟

و کسی می آید که به ایمان تو بی تردید است !

و دلش آنقدر بی رنگ است که از آن سوی دلش حرمت آبی فردا پیداست ...

من چرا یادم رفت که تو هستی ؟

و چرا می گشتم همه ی عمرم را پی فهمیدن تو ... ؟

تو که هر لحظه همین جاهایی ... و مرا می فهمی ...

و من از بودن تو خود آرامش و عشقم و پر از نور امید

و دگر می دانم که تو هستی همه جا و همه وقت

و به من نزدیکی ... تو همین جاهایی ...

خدا ازم پرسید :

می خوری یا می بری ؟

و من گرسنه پاسخ دادم : می خورم !!

چه می دانستم لذت ها را می برند و حسرت ها را می

خورند...

                                               "حسین پناهی"