نوروز

سال نو مبارک...

عروس عمو؟

  امشب به یاد گذشته هام کلی خندیدم. بچه که بودم همیشه دلم میخواست یه پسرعمو میداشتم و باهاش ازدواج میکردم! شانس نداشتم دیگه! خب البته نه اینکه پسرعمو نداشته باشم ، داشتم اما بچه هاشون همسن من بودن، اکثرا میگن گرایش بچه ها به خونواده ی مادریه اما من شدیدا به طایفه ی پدرم علاقه داشتم و عاشق عمو و عمه بودم گرچه عمه هام خنثی بودن و محبت خاصی از طرفشون حس نمیشد اما بازم دوسشون داشتم در عوض عمو... عموم ولی یه چیز دیگه بود بنظرم یه بابای دیگه ... اونم عموی من که فقط یه دونست... همیشه بابا صدام میزد و منم دلم ضعف میرفت واسه بابا گفتنش.( خدا عمرشو صدسال کنه)  شایدم واسه همین همیشه دوست داشتم عروس عمو بشم. خنده داره چون از اون طرف خاله م عاشق من یکی یکدونه ی لوس بود همیشه نازمو می خرید و از همون بچگی میگفت من عروسشم. اما من ازخونواده ی مادری زیاد خوشم نمی اومد بنظرم زیاد باکلاس نبودن! خدا منو ببخشه. انقدرخاله گفته بود که از پسرخالم متنفر بودم، بیچاره اون از دنیا بی خبر بود و خاله واسه خودش می برید و میدوخت که البته بعد یه مدت خیاطیش متوقف شد! چون من مثل اسب چموش رفتار میکردم و خاله فهمید باید دست از حرفاش برداره. خلاصه...  ما از دنیای بچگی دراومدیم نه عروس خاله شدیم نه عروس عمه! تقدیرمون با غریبه شد و کلی فامیل جدید پیدا کردم.

و در واقع قسمت اون چیزی شد که خدا از اول واسم نوشته بود...