مناجات
هر چه مرا از دنیا نصیب است ، به کافران ده!
و آنچه مرا از عقبی نصیب است ، به مومنان ده!
مرا در این جهان ، یاد و نام تو بس
و در آن جهان ، دیدار و سلام تو بس...
هر چه مرا از دنیا نصیب است ، به کافران ده!
و آنچه مرا از عقبی نصیب است ، به مومنان ده!
مرا در این جهان ، یاد و نام تو بس
و در آن جهان ، دیدار و سلام تو بس...
بی تو طوفان زده ی دشت جنونم ، صید افتاده به خونم
تو چه سان می گذری ؟ غافل از اندوه درونم
بی من از کوچه گذر کردی و رفتی ، بی من از شهر سفر کردی و رفتی...
قطره ای اشک درخشید به چشمان سیاهم
تا خم کوچه به دنبال تو لغزید نگاهم ، تو ندیدی ...
نگهت هیچ نیفتاد به راهی که گذشتی
چون در خانه ببستم دگر از پای نشستم
گوئیا زلزله آمد ، گوئیا خانه فرو ریخت سر من
بی تو من در همه ی شهر غریبم
بی تو کس نشنود از این دل بشکسته صدایی
برنخیزد دگر از مرغک پر بسته نوایی
تو همه بود و نبودی ، تو همه شعر و سرودی
چه گریزی ز بر من ؟ که ز کویت نگریزم
گر بمیرم ز غم دل با تو هرگز نستیزم
من و یک لحظه جدایی ... ؟! نتوانم ، نتوانم
بی تو من زنده نمانم ...
با مردم بی درد ندانی که چه دردی ست
