همیشه " اول " هر چیزی رو دوس دارم " اولین " بارهای زندگی خیلی عجیب تو ذهن آدم میمونه حتی تا زمان مرگ... حالا چه شیرین باشن چه تلخ...

مثل اولین روزی که رفتم مدرسه... مثل اولین روز ورودم به دانشگاه... مثل اولین روز معلم شدنم و نگاه پرشور بچه ها... مثل ...

هر چی بیشتر مینویسم بیشتر متوجه میشم که چقدر این اولین ها تو ذهن و دنیام موندن .

یکی از خاطرات شیرین اولین بار طلوع خورشیده که تو ذهنم موندگار شد، یه مسافرت کوتاه رفته بودم ، ابتدایی بودم و مجبور بودم صبح زود بیدار شم جالبه اولین بارم بود انقدر زود بیدار میشدم! تازه تازه خورشید داشت طلوع میکرد و نورش از لابه لای ابرا پخش میشد دقیقا شده بود مثل نقاشی کتابای قصه ... خیلی این لحظه به دلم چسبید بطوریکه هنوزم شیرینی این خاطره رو حس میکنم... و هنوزم عاشق اینم که صبح زود بیدار شم و طلوع خورشید و ببینم ...

دنیام از قصه های شیرین اولین بار پره ... ولی از این اولین بارها که بگذریم میشه از قصه ی " آخرین بار " ها نوشت که من هیچوقت دوس نداشتم حتی بهش فکر کنم چه برسه به نوشتنش... واسه من آخرین بارها زجر داره همیشه از آخرین بار ترسیدم شاید چون حس کردم معنای تلخ خداحافظی دارن حتی اگر این خداحافظی ها موقتی باشن ... شاید به همین خاطره که هیچوقت غروب آفتاب و دوس ندارم ، رفتن آدمارو دوس ندارم ، غمی که تو چشم آدما از آخرین دیدار میمونه رو دوس ندارم چون میدونم با اینکه اسمش آخرین باره اما هیچوقت از دل آدم نمیره و موندگاره ... درست مثل سوهانی که روح آدمو در سکوت ذره ذره بتراشه تا زمان مرگ...

 

پی نوشت : از " اولین بار " و " آخرین بار " میشه خیلی چیزا نوشت و خیلی برداشتا کرد من فقط از یه جنبه که احساس کردم بیشتر به چشم میاد نوشتم شاید درست باشه شایدم نه  بهرحال نظر من این بود.