آخر دنیا
امشب تموم بغض های عالم تو گلوی من جمع شده نمی دونم واسه ی بعضی اتفاقا باید انگشتمو سمت کی دراز کنم و کی و مقصر بدونم؟ آدما؟ قسمت؟ اجل؟ خدا؟ از کی باید توضیح بخوام...
امشب مراسم علم بندان بود که با خون یکی از بچه های کلاسم قرمز شد... دختر دوازده ساله ای که چهره ش یک لحظه از ذهنم پاک نمیشه... با اون کفشای قهوه ای که همیشه بنداشون باز بود و راکتای تنیس روی میزی که این هفته خریده بود... با هر بار پلک زدن زنده میشه و با صدای معصومش میگه خانوم ورزش اجازه...؟ خدایا دارم دیوونه میشم مردم این روستا دارن تاوان کدوم گناهو میدن که یه بزرگراه باید از وسط روستاشون رد بشه؟؟؟ و انقدر هم بی کس و مظلوم باشن که صداشون به گوش هیشکی نرسه؟؟؟ کی مسئول خون مریم، مجتبی، حسین، ام البنین و ... بقیه بچه های معصومیه که تو این جاده ی بی درو پیکر قربانی شدن؟؟ فقط به جرم زندگی توی این روستا و هیچکس هم پاسخگوش نبوده؟؟؟ چند تای دیگه باید قربانی بشن که یکی به این خراب شده ی بی دروپیکر نگاهی بندازه؟؟؟ خدایا خون این بچه های معصوم گردن کیه؟؟؟ خدایا من شاکی ام ازت.....
دخترم، عزیزدلم امشب آروم بخواب، دیگه از این دنیای پست و بی ارزش خلاص شدی نترس عزیزم خدا با آغوش گرمش منتظرته...
تا همیشه تو ذهن خانوم معلمت موندگاری و خانوم با اشکای سردش تموم خاطره های تو و امثال تورو تا ابد تو ذهنش نگه میداره...