دنیای ما آدمها

دنیای ما آدما دنیای خیلی عجیبیه ... البته نه! دنیا عجیب نیست این ما آدما هستیم که عجیبیم و عجیبش کردیم ... خودمون داریم دنیامونو شکل میدیم ، حرف میزنیم ، فعالیت میکنیم و هر وقتم کارمون به در بسته میخوره شروع میکنیم به بد و بیراه گفتن به دنیا و زمونه ، که عجب زمونه ی بدی شده ، چقدر دنیا نامرده و از این حرفا اما خب گاهی اوقات از یادمون انگار میره این مائیم که دنیارو می سازیم ، امروز هر کاری که بکنیم فردا بازخوردش به خودمون میرسه. دنیا ، دنیای عمل و عکس العمله امروز اگه کار بدی کردی فردا منتظر باش که به خودت برگرده... اگه امروز به کسی دروغ گفتی فردا بهت دروغ میگن ، امروز از دیوار خونه ی کسی بالا رفتی فردا از دیوار خونه ی تو بالا میرن ، امروز به ناموس کسی نگاه کردی فردا به ناموس تو نگاه میکنن... آره همین دنیای نامرد رو ما داریم میسازیم خودمونم بهش لعن و نفرین می فرستیم .

حالا تو این دنیای عجیب و غریب هر کسی آدم خوبی باشه بهش میگن فرشته اما به نظر من فرشته بودن خیلی هم کار سختی نیست ، فرشته ها دارن تو جایی زندگی می کنن که نه گناهی هست ، نه شیطانی واسه گول زدن و نه هیچ چیزی دیگه ، تو جایی هم که چیزی واسه گناه نیست پاک بودن معنا نداره ، پاک بودن واسه جایی معنا پیدا میکنه که همه چیز وجود داشته باشه هم خوبی ، هم بدی و اونوقت اگه بین چند تا راه خودت مسیر درست و انتخاب کردی " انسانی "...

متاسفانه بعضیا گناه کاراشونو میندازن گردن جوونی ، میذارن حساب جایزالخطا بودن انسان ، میذارن پای فشارای زندگی... اما هرکی ندونه خودشون از همه بهتر میدونن که این حرفا همش بهونه ست ... بهونه واسه وجدانی که میخوان به زور بخوابوننش ولی امان از اون روزی که وجدانه بیدار بشه و دیگه نشه خوابش کرد ... کاش ما تو زندگیمون فرشته نباشیم فقط کمی " انسان " باشیم ...

می نویسم بی ترس

سفر خیلی دلچسبی بود ... دو روز مرخصی با چند روز تعطیلی آخر هفته بهم فرصت داد تا دوباره خودمو بذارم زیر ذره بین انتقاد و بشنوم حرفایی که باز نشنیدم ، هفته ی قبل دوستم نرگس تو دانشگاه بهم میگفت پری تو خیلی آدم عجیبی هستی! چرا حرف دلتو به کسی نمیگی ؟ چرا رک نیستی ؟ چرا میترسی از گفتن چیزایی که باید بگی ؟ و ... با خودم که بیشتر فکر کردم دیدم بی ربطم نمیگه . من حرفامو به کسی نمیگم اگرم بگم باید کلی بهش اعتماد داشته باشم و تازه همونم درست و حسابی نمیگم ، حسابی تو لفافه می پیچونم که حتی آخرش خودمم نمی دونم چی گفتم ! و در نهایت نه غمی از غمام کم میشه ، نه میتونم درست راهنمایی بشم و هیچی به هیچی !

خب چکار کنم که هیچوقت دوس نداشتم با غما و مشکلاتم به غما و مشکلات یکی دیگه اضافه کنم !

حالا شاید این قضیه در مواقع عادی زیاد مشکلی ایجاد نکنه اما وای به اون زمانیکه دردی جدی تو دلم هست و نمیتونم بگم ... اینکه تو همچین مواقعی چی تو دلم میگذره و چی میکشم و فقط خدا میدونه ... دیدم این ماجراها فقط خودمو داغون میکنه تصمیم گرفتم دیگه اینجوری نباشم از چیزی که تو دلم میگذره بگم و بنویسم ، رک و نترسم که مبادا بقیه ناراحت بشن ... بقول مامان گلی اینجا خونه ی دوم آدمه ، یه روز غمگینی یه روزخوشحال ... اینجا جای نوشتنه بدون هیچ ترسی ...

" حس سفید و خاکستری شدن اینجا نشانه ی دوباره جوانه زدن است ، چند سطر آبی میشوم چند سطر سفید و چند سطر خاکستری... "

پاییز

برگ های پاییزی سرشار از شعور ـ درخت اند و خاطرات سه فصل را بر دوش می کشند آرام قدم بگذار ... بر چهره ی تکیده ی آنها ،

 این برگ ها حرمت دارند ، درد پاییز درد " دانستن " است ...