عروس قصه
سال 82 بعد از اون مصیبتی که سر خونوادم اومد فکر میکردم دیگه غم برای همیشه ته دل همه لونه کرده، باور داشتم دیگه هیچ روز خوشی قرار نیست برای ما پیش بیاد اما بعد سالگرد داداش، محمد گفت میخواد عروسی کنه. یکی باید گرد غم و از خونه و بخصوص از دل مادر می شست و محمد با همه ی دردی که از توی صورتش میشد به راحتی خوند واسه این کار پیش قدم شد. اون زودتر از ما هجوم بیماری ها به مادرمون رو می دید که با نبود حسین هر روز بیشتر و بیشتر میشد. تازه دوم دبیرستان رو تموم کرده بودم که سکینه پا توی خونه ی ما گذاشت اولین عروس غریبه ی فامیل بعد سالها. با وجود تفاوت فرهنگی زیاد داداش و سکینه تونستن بخوبی نه تنها بین دو خونواده بلکه بین دو تا طایفه صلح برقرار کنن اون روزا انقدر همه چی شیرین بود که الان با این که سالها از اون روزا میگذره هنوزم شیرینی شو حس میکنم و شاید به همین خاطر بود که تا سال ها بعدش، توی 18 سالگیم گیر افتاده بودم فکر میکردم مشکلی واسم پیش اومده که بزرگ نمیشم یا شاید دوست ندارم بزرگ بشم اما وقتی راجع به این قضیه با یه مشاور مشورت کردم برخلاف بقیه بهم نخندید و گفت بعد اون ماجرای تلخ چیزه طبیعیه که نخوای از اون روزگار شیرینت در بیای. همون موقع ها بود که با خودم عهد کردم اگه یه روزی عروس شدم مادرشوهرم بشه مثل مادر خودم و همینطور بقیه اعضای خونواده همسر مثل خونواده خودم باشن حتی اگر بد باشن...
و امروز من اولین دختر فامیلم که با طایفه ای غریبه وصلت کرده، بعضی فرهنگامون متفاوته اما خدارو شکر تا حالا هیچ بدی ازشون ندیدم و بخاطر عهدی که با خودم بسته بودم تا الان سعی کردم واسشون بهترین باشم. امیدوارم تا همیشه همینطور باقی بمونم.
پ.ن: اما از اون جایی که آدم حسود همیشه وجود داره دیروزعمه ی نامزد به مادرشوهر زنگ زده بود تا بلکه بتونه از من که اولین عروس پسر بزرگ خونواده هستم یه چیزی بشنوه! اما تیرش به سنگ خورده بود و من و مادرشوهر کلی خندیدیم...