پرواز
کاشکی پرنده بودم
توی نم نم بارون پاییزی پرواز میکنم، اوج میگیرم، هیچکس توی آسمون نیست من تنهام اما نمیترسم، اینجا تنها جاییه که دوست دارم تنها باشم از بارون و تنهایی لذت میبرم... مثل یه رویا شیرینه... از خواب میپرم...
این چندمین باره که این رویای کودکیمو تو خواب میبینم. دوباره چشمامو میبندم و حس شیرینش ذهنمو پر میکنه... نمیخوام بیدار باشم...
پایان نوشت: یکبار اشتباه کردم فقط یه بار، از ساری که برمیگشتیم توی ماشین به زلیخا گفتم دوست دارم بال داشته باشمو وتو این بارون تنها پرواز کنم... اشتباه کردم، انقد نصیحتم کرد که فکر مرگ نباش که خودمم دیگه باورم شد انگار قصد خودکشی داشتم!!!