پرواز

کاشکی پرنده بودم

توی نم نم بارون پاییزی پرواز میکنم، اوج میگیرم، هیچکس توی آسمون نیست من تنهام اما نمیترسم، اینجا تنها جاییه که دوست دارم تنها باشم از بارون و تنهایی لذت میبرم... مثل یه رویا شیرینه... از خواب میپرم...

این چندمین باره که این رویای کودکیمو تو خواب میبینم. دوباره چشمامو میبندم و حس شیرینش ذهنمو پر میکنه... نمیخوام بیدار باشم...

 

 

 

 

 

پایان نوشت: یکبار اشتباه کردم فقط یه بار، از ساری که برمیگشتیم توی ماشین به زلیخا گفتم دوست دارم بال داشته باشمو وتو این بارون تنها پرواز کنم... اشتباه کردم، انقد نصیحتم کرد که فکر مرگ نباش که خودمم دیگه باورم شد انگار قصد خودکشی داشتم!!!

 

برمیگردم

 

این نیز بگذرد...

از چیزایی که باعث شادی ان اما آدم نتونه ازشون شادی بهره ببره باید دست کشید اگه باعث شادی نیستن باعث غم و اندوه هم نباید باشن، یا حداقل من اینطور فکر میکنم نوشتن برای من دغدغه نبوده می نوشتم تا راحت زندگی کنم و راحت فکر کنم اما وقتی دیدم داره اذیتم میکنه ازش دست کشیدم، یادآوری بعضی خاطرات واسم دردناک بود و من با نوشتنش اونا رو زنده میکردم و بخاطر همین دیگه اینجا نیومدم بنویسم، حتی برای امسال هم که شیرین ترین وقایع زندگیم توش رقم خورد سالنامه ای برای نوشتنش نخریدم، اما پاییزامسال یوسفم ازم دوباره درخواست نوشتن کرد، خواست بنویسم تا توی روزگار پیری خوشی ها و ناخوشی ها رو بخونیم و بخندیم. فکر که کردم دیدم چه خوشی باشه چه غم بهرحال گذشته، با شنیدن خوشی ها شاد میشیم و با خوندن ناراحتی ها کلافه، اما این کلافگی باعث میشه یادمون بمونه که چه روزایی سپری شد تا اینی شدیم که هستیم و یادم نره که از کجا شروع کردم، چی هستم و قراره چی بشم...