من و مصدق

سخت مشغول حفظ کردن قصیده ی "آبی، خاکستری، سیاه" هستم. فقط نمیدونم اگر "حمیدمصدق" شاعر نمیشد کی میتونست حرفای منو تو شعراش جار بزنه؟

من قامت بلند تورا در قصیده ای

با نقش قلب سنگ تو تصویر میکنم

 

شب تهی از مهتاب

شب تهی از اختر

ابر خاکستری بی باران پوشانده

آسمان را یکسر 

ابر خاکستری بی باران دلگیر است

وسکوت تو پس پرده ی خاکستری سرد کدورت افسوس سخت دلگیرتر است

شوق بازآمدن سوی توام هست اما

تلخی سرد کدورت در تو

پای پوینده راهم بسته

ابر خاکستری بی باران راه بر مرغ نگاهم بسته

 

وای باران باران. شیشه پنجره را باران شست

از دل من اما

چه کسی نقش تو را خواهد شست؟

 

میتوان، از میان فاصله ها را برداشت

دل من با دل تو هردو بیزار از این فاصله هاست

 

با من اکنون چه نشستن ها، خاموشی ها

با تو اکنون چه فراموشی هاست

چه کسی میخواهد

من و تو ما نشویم؟

خانه اش ویران باد!

 

 ای کاش شوکران،

شهامت من کو؟

پست خیلی ثابت!

وبم امروز یکسال و یک ماهش شد. اون روزی که وبمو درست کردم قصدم نوشتن بود تا افکارم سروسامون بگیرن. تا یاد بگیرم که چطور انسان باشم. چطور فکر کنم و بدون تاثیرگرفتن از بقیه خودم تصمیم گیرنده ی نهایی توی مسائل زندگیم باشم. اما ترسیدم از نوشتن. یه دوست جرئت نوشتن بهم داد و تشویقم کرد تا بنویسم. و منم شروع کردم. میدونم نوشته هام تا نوشته شدن و قابل خونده شدن خیلی راه دارن اما من ناامید نمیشم. تو دنیای مجازی دوستای خیلی خوبی پیدا کردم که افکار منو خوندن و راهنمائیم کردن بدون اینکه بدونن کی هستم... (گرچه ظاهر من برای قضاوت مهم نیست اون چیزی که زندگی آدمو میسازه تفکراته که باعث شکل گرفتن رفتارها میشه.) نمیدونم چقدر دیگه قراره اینجا باشم یه روز، یه ماه، یه سال... تا زمانیکه حرفی برای گفتن داشته باشم میمونم و اگر یه روزی احساس کنم دیگه حرفا و کارام مفید نیست از اینجا برای همیشه دست میکشم.

تقریبا هفته ای دوبار میام اینجا و مینویسم. از دوستای خوبی که میان مطالبمو میخونن عذرخواهی میکنم بابت غیرفعال بودن نظرات. اما هر نظر و انتقادی که باشه توی همین قسمت با کمال میل میخونم.

راه درست

گیج و مبهوت وایستادم سر یه چند راهی که هر کدومش منتهی میشه به یه آینده ی کاملا متفاوت از بقیه. محمد اصرار داره که حتما پیگیر آرزوهام باشم و به این راحتی ازشون دست نکشم اما مامان میگه حالا که از همه نظر در یه شرایط خوب قرار گرفتم نذارم راحت از دست بره... و اینا فقط یه طرف ماجراست سختی های راه سرزنش ها و حرفا هم یه طرف دیگه گرچه خودمم از آرامشی که دستم اومده بدم نمیاد اما همیشه از راکد بودن متنفر بودم همیشه دنبال حرفای جدید، آدمای جدید، آرزوهای جدید و حتی خود جدید بودم. سرزنده تر از من بین دوستام کسی نبوده و نیست جز زمانیکه متاسفانه سادگی کردم و یه آدم ع.و.ض.ی تونست دو ترم تو دانشگاه آرامشو ازم بگیره و حالا که دوباره خودمو پیدا کردم باید یه تصمیم درست واسه آیندم بگیرم. دوستام دارن واسه ارشد برنامه ریزی میکنن اما من... نمیخوام راهی که بقیه رفتن و ادامه بدم میخوام متفاوت باشم و متفاوت تجربه کنم...

تو آینه به چشمای عسلی خودم زل میزنم و زیر لب به خودم میگم:

" باز هم صبر میکنم. کمی دیگر. یک روز اما باید به تمام حرفهایم گوش بسپاری. یک خانه تکانی کاملا جدی. یک خانه تکانی، تا تمامی آنچه را که کهنگی پذیر است، دور بریزیم. دور دور. کهنه شدنی ها را، نه قدیمی ها. من تسلیم گردباد کوبنده ی ضدزندگی که اسمش را"زندگی روزمره" گذاشته اند نمیشوم. من از شباهت بیزارم. شباهت میان این نگاه و آن نگاه، این کلام عاشقانه و آن کلام، دیروز و امروز، از تکرار به عادت، از عادت به بیهودگی، از بیهودگی به خستگی و نفرت...

یک بار دیگر باید عاشق شد. اما یک بار نباید زندگی کرد... "

حال دنیای من این روزا خیلی خرابه...

صدای آهنگو میذارم آخرآخر. درودیوار خونه میلرزه موهای مشکی بلندمو باز میکنم میریزم رو شونه هام ومیرم جلوی دنیام زانو میزنم. میدونم عاشق موهای بلندمه. بهش میگم باید بیای باهام برقصی موهامو دست میکشه چشمامو میبوسه و باز می بینم اشک تو چشاش حلقه زده این روزا اصلا حالش خوب نیست، بهش میگم عزیزجون تو اگه اینجوری باشی منم مریض میشم حداقل واسه دل من بخند به زور لبخندی روی صورت تب دار و مهتابیش میشینه شروع میکنه به حرف زدن که من میترسم، از تنهایی تو میترسم، اگه من برم کیه که مواظب تو باشه... بغض میشم اما به روی خودم نمیارم میگم مامان خدا نکنه تو هنوز خیلی جوونی کجا میخوای بری؟ تنها دلخوشی من تویی اونوقت توام حرف از رفتن میزنی؟ اصلا مامان میدونی اگه تو نباشی میخوام دنیا نباشه نفس های بعد تورو نمیخوام پس دیگه اینجوری باهام حرف نزن... میگه کاش تورو هم سروسامون میدادم و بعد... تحمل ادامه شو ندارم حرفشو قطع میکنم میگم مامان بسه خواهش میکنم... ساکت میشه اما تو نگاش آشوبه. آشوبی که ته دلمو خالی میکنه . میبوسمش و میرم تو اتاقم. لامپو خاموش میکنم و با صدای بلند زار میزنم صدای هق هقم تو صدای آهنگ گم میشه. با خدا حرف میزنم و ازش میخوام اینکارو با من نکنه من تحمل ندارم مگه دلم چقدر جا داره که اینهمه درد توش ریخته؟ بعضی وقتا فکر میکنم خدا صبر منو با طاق آسمونش اشتباه گرفته. اما در عوض این همه درد تنها چیزی که بهم فراوون عطا کرده غروره و غرور. انقد که هیچکس نمیتونه منو حدس بزنه، انقد که هیچکس نمیتونه بفهمه تو سرم و تو دلم چی میگذره و همین حداقل چیزیه که میتونم خودمو پشتش قایم کنم. دختر محکمی که همه بهش اعتماد دارن، که از نظر بقیه یه شیرزنه که میتونه گلیم خودشو از آب بکشه بیرون تو هر شرایطی، که سر حرفاش مردونه میمونه، که سنگ صبور دوستاشه، که به عنوان الگو دانش آموزاش ازش تقلید میکنن حرف زدنشو نوشتنشو افکاراشو... اما تو دنیای خودش هیچی نیست جز یه آدم ترسو ...

این روزا خیلی دارم کم میارم... خدایا به دادم برس.

کتاب

" عظمت و افتخار عشق در استمرار است و دوام. عاشق "شدن" مساله ای نیست عاشق "ماندن" مساله ماست.در واقع بقای عشق نه بروز عشق. هر نوجوانی هم گرفتار هیجانات عاشقانه میشود اما آیا عاشق میماند؟ عشق به اعتبار مقدار دوامش عشق است نه به شدت ظهورش..."

                                                                                    یک عاشقانه آرام از نادر ابراهیمی

سوم ابتدایی بودم که اولین رمان زندگیمو خوندم: "الیورتویست" واسم خیلی جذاب بود و تا مدتها خودمو همدم الیور توی خیابونای انگلستان فرض میکردم! از همون موقع که الیور منو از دنیای واقعی جدا کرد و تا انگلستان برد متوجه شدم که دوست دارم باز هم رفتن به جاهای دیگه رو تجربه کنم جاهایی که هیچوقت توی دنیای واقعی نمیشد پا به اونجا گذاشت. نویسنده ها و شخصیت های داستانا منو با خودشون میبردن به دنیایی که به تصویر کشیده بودن و حتی گاهی وقتا من میشدم قهرمان قصه شون. تازه بعضی اوقاتم اگر پایان کتاب باب میلم نبود خودم تو خیالم یه پایان دیگه واسش تصویر میکردم و لذت میبردم از تجربه هایی که بدست آوردم. 

 و اینجوری بود که من شدم یه کتابخوان قهار. کتابخوانی که توی مدرسه نفر اول کتابخوانی بود. با وجود تمام مشغله هایی که با بزرگ شدنم واسم پیدا شد اما باز دست از این عادت برنداشتم و حتی حالا هم تقریبا هفته ای دوبار میرم کتابخونه ی شهر تا روح تشنه م کمی سیراب بشه.

برای این هفته هم "یک عاشقانه آرام" دارم که مسیر خونه تا مدرسه رو تنها نباشم.

کودک درون من

امروز بعد پنج ماه رفتم مزرعه پدری. از روزیکه شاغل شدم و جای دیگه خونه اجاره کردم نتونستم زیاد اینطرف بیام. اما امروز با دیدن مزرعه جا خوردم پدر مزرعه رو حسابی گسترش داده، زمینای کارگاه هم به مزرعه ضمیمه شدن و زیبایی اونجا بیشتر از قبل به چشم میاد. از سه طرف منتهی به جنگل و یه طرفم که ورودی و رودخونه. حسابی قشنگ شده. واقعا حیف این مزرعه بزرگ و دلبازه که بخواد تبدیل به باغ بشه. رفتن به مزرعه و زنده شدن خاطرات، کودک درونمو دوباره بیدار کرد، کودکی که ماهها سعی داشتم بخوابونمش و انقدر بزرگترا واسم پشت چشم نازک کرده بودن که دیگه جرئت نداشتم حتی ازش حرفی بزنم، اما امروز تموم زحماتم بر باد رفت. منم که دیگه زورم بهش نرسید گذاشتم هر کار دلش خواست بکنه. یه آتیش بزرگ روشن کردیم و چای دودی گذاشتیم بعدشم با برادرزاده ها وسط مزرعه دور آتیش رقص سرخپوستی راه انداختیم و اصلانم به روی مبارک نیاوردم که من دیگه بزرگ شدم و حداقل جلوی بچه ها باید مراعات کنم! اونم جلوی امید که تا یه کاری میکنم میگه: عمه مگه تو معلم نیستی پس چرا این کارو میکنی؟ و منم خودمو میزنم به نشنیدن..! بچه ست نمیفهمه که من تو مدرسه معلمم نه تو خونه. اصلا قصد دارم یه مدت کودک درونمو مثل قبلا آزادش بذارم ببینم چی میشه دلم واسش خیلی تنگ شده بود و حالا دوباره برگشته. منم سرخوش از برگشتش.

خیلی بهش خوشامد میگم و قدم مبارکش به روی چشم ...

 

 

کودک نوشت: کودکم ازآهنگای غمگین خوشش نمیاد، از آدمای نامرد میترسه و تظاهرکردن و دوست نداره، دوس داره همش لواشک بخوره و منم واسش هر شب بنویسم.

 

حال این روزای من

دنیای زیبایی داشتم، دنیای زیبایی که خودم واسه خودم ساخته بودم، جدای از واقعیت این دنیا. هروقت کوچکترین فرصتی دستم می اومد می پریدم توی دنیای زیبای خودم، دنیایی که توش فقط خوبی بود، راستی و صداقت و آرامش و دل خوش... یه چیزایی شبیه دنیای تنهایی های "هاول".  یه چمنزار بزرگ بی انتها با آسمون آبی و ابرایی که گهگداری می اومدن و میرفتن...

دنیای منم تو همین مایه ها اما هزاران بار زیباتر...

دنیایی که توش پای هیچ نامحرمی رو باز نمیکردم خودم بودم و خودم... زندگی میکردم بی هیچ دغدغه ای از فردا...

اما حالا دنیام جلوی چشمام در حال سوختن و ویرونیه، هیچ کاری هم ازم برنمیاد هر کار کردم همه چی مث قبل بشه اما نشد، نمیشه... دیگه تحمل تنهایی رو ندارم دیگه اون آدم سابق نیستم... ترسو شدم خیلی. انقدر که از روبه رو شدن با غریبه ها، نه! حتی از آشناها هم میترسم، به خودم میگم مبادا سلامشون دروغ باشه، مبادا حرفا و خنده هاشون، "دوستت دارم" هاشون، ابراز علاقه هاشون یا حتی نگاهاشون دروغ باشه... از اعتماد میترسم... از تصمیم گرفتن میترسم... از همه چیز...میترسم.

 

 

 

 

پایان نوشت: قصه من قصه اون مردیه که با اسبش داشت از یه راهی عبور میکرد دید یه آدمی کنار جاده به حال نزار افتاده اسبشو نگه داشت تا کمک کنه اما در چشم هم زدنی بیمار از جاش بلند شد مرد رو به زمین زد و سوار بر اسب شروع به تاختن کرد، مرد سرش رو از زمین بالا گرفت و گفت: " بایست، اسبم برای تو، فقط چند لحظه به سخنم گوش بده... هیچگاه فراموش نکن تو امروز اسب مرا ندزدیدی بلکه جوانمردی مرا به یغما بردی..."

 

پیله

 

روح بزرگت را در این چند روز دنیایی

ناگزیر در ظرف کوچک جسمت گنجانیده اند

یک روز این پروانه ی زیبا

 پیله ی تنگ و تاریکش را

به مقصد اسمان آبی ترک خواهد کرد

تا ان روز ....

پیله ات را امانت داری خوب باش...

 

 

 

پایان نوشت: دلم سکوت میخواد و دنیایی از آرامش... اما...

دالان بهشت

" همه چیز در این دنیا فراموش میشود، تغییر میکند و از بین میرود، غیر از تسلط شیرین جان و روح آدم ها بر یکدیگر. اثری که از این سلطه بر جان دیگری باقی می ماند، تغییرناپذیر و پایدار است. اما به شرطی که این اثر زاییده ی عشق راستین و محبت واقعی باشد، نه آنچه دیگران نامش را به غلط عشق میگذارند. عشق تماس مستقیم دو روح است که بین تمام ارواح این عالم همدیگر را می شناسند و در هم حل میشوند نه آن هوس غرق در شهوتی که باعث کشش جسم ها بسوی هم و بروز شور و التهابی زودگذر میشود و برخی آدم ها به اشتباه آن کشش را عشق می پندارند... "

                                                "دالان بهشت نوشته نازی صفوی"

بعضی کتابا یک بار نه که حتی چند بار خوندنش هم کمه، من این حس و نسبت به این کتاب دارم، رمانی فوق العاده که سومین کتاب پرفروش ایران توی چهارده سال اخیر بوده این کتابو میتونید از سایت http://vatanbook.net دانلود کنید. بهتون توصیه میکنم حتما بخونیدش.