من و مصدق
من قامت بلند تورا در قصیده ای
با نقش قلب سنگ تو تصویر میکنم
شب تهی از مهتاب
شب تهی از اختر
ابر خاکستری بی باران پوشانده
آسمان را یکسر
ابر خاکستری بی باران دلگیر است
وسکوت تو پس پرده ی خاکستری سرد کدورت افسوس سخت دلگیرتر است
شوق بازآمدن سوی توام هست اما
تلخی سرد کدورت در تو
پای پوینده راهم بسته
ابر خاکستری بی باران راه بر مرغ نگاهم بسته
وای باران باران. شیشه پنجره را باران شست
از دل من اما
چه کسی نقش تو را خواهد شست؟
میتوان، از میان فاصله ها را برداشت
دل من با دل تو هردو بیزار از این فاصله هاست
با من اکنون چه نشستن ها، خاموشی ها
با تو اکنون چه فراموشی هاست
چه کسی میخواهد
من و تو ما نشویم؟
خانه اش ویران باد!
ای کاش شوکران،
شهامت من کو؟
