سفر خیلی دلچسبی بود ... دو روز مرخصی با چند روز تعطیلی آخر هفته بهم فرصت داد تا دوباره خودمو بذارم زیر ذره بین انتقاد و بشنوم حرفایی که باز نشنیدم ، هفته ی قبل دوستم نرگس تو دانشگاه بهم میگفت پری تو خیلی آدم عجیبی هستی! چرا حرف دلتو به کسی نمیگی ؟ چرا رک نیستی ؟ چرا میترسی از گفتن چیزایی که باید بگی ؟ و ... با خودم که بیشتر فکر کردم دیدم بی ربطم نمیگه . من حرفامو به کسی نمیگم اگرم بگم باید کلی بهش اعتماد داشته باشم و تازه همونم درست و حسابی نمیگم ، حسابی تو لفافه می پیچونم که حتی آخرش خودمم نمی دونم چی گفتم ! و در نهایت نه غمی از غمام کم میشه ، نه میتونم درست راهنمایی بشم و هیچی به هیچی !

خب چکار کنم که هیچوقت دوس نداشتم با غما و مشکلاتم به غما و مشکلات یکی دیگه اضافه کنم !

حالا شاید این قضیه در مواقع عادی زیاد مشکلی ایجاد نکنه اما وای به اون زمانیکه دردی جدی تو دلم هست و نمیتونم بگم ... اینکه تو همچین مواقعی چی تو دلم میگذره و چی میکشم و فقط خدا میدونه ... دیدم این ماجراها فقط خودمو داغون میکنه تصمیم گرفتم دیگه اینجوری نباشم از چیزی که تو دلم میگذره بگم و بنویسم ، رک و نترسم که مبادا بقیه ناراحت بشن ... بقول مامان گلی اینجا خونه ی دوم آدمه ، یه روز غمگینی یه روزخوشحال ... اینجا جای نوشتنه بدون هیچ ترسی ...

" حس سفید و خاکستری شدن اینجا نشانه ی دوباره جوانه زدن است ، چند سطر آبی میشوم چند سطر سفید و چند سطر خاکستری... "