برگرد

یادت را جا گذاشته ای ...

نمی خواهم عمری به امید این باشم که برای بردنش " بر میگردی " ...

زلال که باشی سنگ های کف رودخانه ات را می بینند ، برمی دارند و نشانه می روند

درست به سمت خودت ...

 

اللهم عجل لولیک الفرج ...

سلام امتحانا بالاخره تموم شد و فعلا تا ترم بعد خلاص شدیم !

تو این مدت واسم خیلی اتفاقات افتاد که دو روزه بدجور هوای چشمامو بارونی کرده ... فقط همینقدر میتونم بگم که بعضی آدمارو حتی نمیشه بهشون گفت آدم ...

 

 

الهی

با خاطری خسته از اغیار و به فضل تو امیدوار

دست از غیر تو شسته و در انتظار رحمتت نشسته

بدهی کریمی ، ندهی حکیمی

بخوانی شاکرم ، برانی صابرم

الهی

احوالم چنان است که میدانی

و اعمالم چنین است که می بینی

نه پای گریز دارم و نه زبان ستیز

تنها تو یاورم باش ...

این چه حرفی ست که در عالم بالاست بهشت ...

هر کجا وقت خوش افتاد همان جاست بهشت

دوزخ از تیرگی بخت درون تو بود

گر درون تیره نباشد همه دنیاست بهشت

 

 

" تا پایان امتحانا آپ نمیشه "

 

من رفتنی ام

 

  اومد پیشم حالش خیلی عجیب بود فهمیدم با بقیه فرق میکنه

 

گفت : حاج آقا دوتا سوال دارم که خیلی جوابش برام مهمه

گفتم : چشم اگه جوابشو بدونم خوشحال میشم بتونم کمکتون کنم

 

گفت: من رفتنی ام!

گفتم: ینی چی؟

 

گفت: دارم میمیرم

گفتم: دکتر دیگه ای رفتی ، خارج از کشور؟

 

گفت: نه همه به اتفاق نظر دادن، گفتن خارج هم کاری نمیشه کرد.

گفتم: خدا کریمه، انشاله که بهت سلامتی میده

 

با تعجب نگاه کرد و گفت: اگه من بمیرم خدا کریم نیست؟

فهمیدم آدم فهمیده ایه و نمیشه گولش زد

گفتم: راست میگی، حالا سوالت چیه؟

 

گفت: من از وقتی فهمیدم دارم میمیرم خیلی ناراحت شدم از خونه بیرون نمیومدم

کارم شده بود تو اتاق موندن و غصه خوردن

تا اینکه یه روز به خودم گفتم تا کی منتظر مرگ باشم

خلاصه یه روز صبح از خونه زدم بیرون مثل همه شروع به کار کردم

اما با مردم فرق داشتم، چون من قرار بود برم و انگار این حال منو کسی نداشت

خیلی مهربون شدم، دیگه رفتارای غلط مردم خیلی اذیتم نمیکرد

با خودم میگفتم بذار دلشون خوش باشه که سر من کلاه گذاشتن

آخه من رفتنی ام و اونا انگار نه

سرتونو درد نیارم من کار میکردم اما حرص نداشتم

بین مردم بودم اما بهشون ظلم نمیکردم و دوستشون داشتم

ماشین عروس که میدیم از ته دل شاد میشدم و دعا میکردم

گدا که میدیدم از ته دل غصه میخوردم و بدون اینکه حساب کتاب کنم کمک میکردم

مثل پیر مردا برا همه جونا و آرزوی خوشبختی میکردم

الغرض اینکه این ماجرا منو آدم خوبی کرد و ناز وخوردنی شدم

حالا سوالم اینه که من به خاطر مرگ خوب شدم و آیا خدا این خوب شدن و قبول میکنه؟

گفتم: بله، اونجور که یادگرفتم و به نظرم میرسه آدما تا دم رفتن خوب شدنشون واسه خدا عزیزه

 

گفت: اما سوال بعدیم اینه که من با یاد مرگ آدم شدم دیگه دین به چه درد من میخوره و یا اینکه با من چی میکنه؟

گفتم: اتفاقا دین به درد آدما میخوره نه غیر آدما، تازه شما از این به بعد با دین عاشق میشی

 بزرگترین کار دین عاشق کردنه  عاقلهاست و انسان کامل یعنی بشر غرق شده در دریای عشق و عقل

خنده ی زیبایی روی لبش نشست انگار چشمهاش پنجره شده بود رو به اقیانوس آرام مثل خودش

 آرام آرام آرام خدا حافظی کرد و تشکر داشت میرفت گفتم: راستی نگفتی چقدر وقت داری؟

 

گفت: معلوم نیست بین یک روز تا چند هزار روز!!!

یه چرتکه انداختم دیدم منم تقریبا همین قدرا وقت دارم. با تعجب گفتم: مگه بیماریت چیه؟

 

گفت: بیمار نیستم!

هم کفرم داشت در میومد وهم ازتعجب داشتم شاخ دار میشدم گفتم: پس چی؟

 

گفت: فهمیدم مردنیم، رفتم دکتر گفتم: میتونید کاری کنید که نمیرم گفتن: نه گفتم: خارج چی؟

و باز گفتند : نه! خلاصه حاجی مارفتنی هستیم کی ش فرقی داره مگه؟

باز خندید و رفت و دل منو با خودش برد


 

تنها

گاهی احساس آخرین بیسکویت باقیمانده در بسته 

 

ساقه طلایی را دارم ...

 

تنها و شکسته ...

 

خسته از زمونه

خدایا

 

یه دنیا دلم گرفته...

مناجات

الهی

هر چه مرا از دنیا نصیب است ، به کافران ده!

و آنچه مرا از عقبی نصیب است ، به مومنان ده!

مرا در این جهان ، یاد و نام تو بس

و در آن جهان ، دیدار و سلام تو بس...

تو را خبر ز دل بی قرار باید ... اما نیست ...

بی تو طوفان زده ی دشت جنونم ، صید افتاده به خونم

تو چه سان می گذری ؟ غافل از اندوه درونم

بی من از کوچه گذر کردی و رفتی ، بی من از شهر سفر کردی و رفتی...

قطره ای اشک درخشید به چشمان سیاهم

تا خم کوچه به دنبال تو لغزید نگاهم ، تو ندیدی ...

نگهت هیچ نیفتاد به راهی که گذشتی

چون در خانه ببستم دگر از پای نشستم

گوئیا زلزله آمد ، گوئیا خانه فرو ریخت سر من

بی تو من در همه ی شهر غریبم

بی تو کس نشنود از این دل بشکسته صدایی

برنخیزد دگر از مرغک پر بسته نوایی

تو همه بود و نبودی ، تو همه شعر و سرودی

چه گریزی ز بر من ؟ که ز کویت نگریزم

گر بمیرم ز غم دل با تو هرگز نستیزم

من و یک لحظه جدایی ... ؟! نتوانم ، نتوانم

بی تو من زنده نمانم ...

باز آی که چون برگ خزانم رخ زردی ست ...

از درد سخن گفتن و از درد شنیدن

با مردم بی درد ندانی که چه دردی ست

کاشکی شعر مرا می خواندی ...

بی تو در می یابم

چون چناران کهن

از درون تلخی واریزم را

کاهش جان من این شعر من است

آرزو می کردم

که تو خواننده شعرم باشی

                   - راستی شعر مرا می خوانی ؟

نه ، دریغا ، هرگز

باورم نیست که خواننده شعرم باشی

                - کاشکی شعر مرا می خواندی ...!

 

 

فاصله ها

میان من و تو فاصله هاست ...

گاه می اندیشم تو به لبخندی می توانی از میان فاصله را برداری ...

دل من با دل تو ...

هر دو بیزار از این فاصله هاست ...

نوروز مبارک

 

آی!

 باز کن پنجره را

باز کن پنجره را

- در بگشا !

که بهاران آمد !

که شکفته گل سرخ

به گلستان آمد

باز کن پنجره را !

که پرستو پر می شوید در چشمه ی نور

که قناری می خواند

 - می خواند آواز سرود

که :

- بهاران آمد

که شکفته گل سرخ

به گلستان آمد ... !

 

 

 

 

آیا چه کس تو را از مهربان شدن با من مایوس می کند ... ؟!

باران

باران باشد

   تو باشي و كوجه اي بي انتها

              دنيا را ميخواهم چكار ؟!

        دنيا نباشد ...!

  كوچه باغي باشد و باران و تو ...

  كه زلال تر از باراني ...


درد بی صدا

دردی به سینه دارم کان را دوا ندیدم

در این زمانه یار درد آشنا ندیدم

تیر ستم فراوان در سینه ام نشسته

دست نوازشی جز دست خدا ندیدم

با دوستان مروت با دشمنان مدارا

کردم ولی ز مردم یک جو وفا ندیدم

در بزم میگساران در گفتگوی یاران

رونق اگرچه دیدم شور و صفا ندیدم

گفتم شبی ز کویت هجرت نمایم اما

این درد بی صدا را بر خود روا ندیدم

دل بسته ام به دنیا تا جان کنم مصفا

از این فسونگر اما غیر از جفا ندیدم ...

مرا در منزل جانان چه جای عیش ...؟؟

بعضی وقتا نمیشه خیلی حرفارو گفت ... یا یه حسایی تو دل آدم میفته که

نمیدونی باید چطوری بگی ...

بعضی وقتام دلت واسه کسایی تنگ میشه که نیستن ... تا زمانی که هستن

قدر نمیدونی و وقتی که رفتن تازه جای خالیشونو حس می کنی ... و تو می

مونی و یه حس دلتنگی که ای کاش می بود و جمع گرم و دوس داشتنی

خونه هنوزم ادامه می داشت ...

ای خدای من

که دانای همه ی رازهای پنهانی

از بستر تابستانی مورچگان گرفته

تا آشیانه ی زمستانی خزندگان

                  شکفتن شکوفه ها

                     پیوستن ابرها

                      ریزش دانه های باران

         و آن چه صدف ها در سینه پنهان دارند

         و امواج دریا در خود می پرورند

مرا دانایی بخش

تا بشناسیم آنچه را که موجب آرامش در دنیا و خوشبختی در آخرت می شود...

خواب رویای فراموشی هاست!

 

خواب را دریابیم

 

که در آن دولت خاموشی هاست

 

با تو در خواب مرا

 

لذت ناب هم آغوشی هاست

 

من شکوفایی گل های امیدم را در رویاها می بینم

 

و ندائی که به من می گوید :

 

" گرچه شب تاریک است

                   

                          دل قوی دار

                    

                         سحر نزدیک است ... "