تلخ است قصه ی عادت

عادت ...

عادت یعنی چی ؟ ... هر چی بیشتر فکر میکنم کمتر ذهنم قد میده که عادت یعنی چی ؟

گرچه معنی شو شاید هیچوقت نفهمم اما خب واقعیتیه که این عادت بدجور تو دنیامون خودشو نشون میده ...

عادت به ندیدن کوه سبزی که از قاب پنجره اتاق دیده میشه ...

عادت به دیدن شالیزار ...

عادت به شنیدن صدای امواج دریا ...

عادت به سر و صدای ماشینا...

به گرد و غبار زندگیمون...

به نگاه کردن از پشت پنجره ی غبار گرفته دلمون ...

به دوس داشتن دوستامون ... به روزهای زندگیمون ... به ساعتای مدرسه ... به روزای دانشگاه و ... خاصیت آدمیه دیگه این که بعد مدت ها عزیزی رو که با هزار سختی دوباره پیداش کردیم رو تو عادت گم کنیم تو عادت روزمرگی زندگی... عادت میکنیم که بعد رفتن یه عزیز از زندگی به دردش عادت کنیم !!! عادت به نبودنش ... تورو خدا می بینی ؟ قصه ی زندگیمون بازیچه ی دست یه کلمه ست که توش دنیا دنیا واقعیته ... اما باز کاری ازمون برنمیاد یه لبخند تلخ میزنیم و میگذریم ... میگذریم از چیزایی که نباید بگذریم ... کاش تو این قصه ی عادت و خواب آلودگی یکی بیاد بیدارمون کنه و بگه پاشو زندگی کن و زندگیتو با عادت از دست نده وگرنه هیچوقت نمیتونی دوباره بدستش بیاری ...

به قول سهراب که چه زیبا گفت :

              چشم ها را باید شست ...

فقط کمی ...

                   آرامتر سکوت کن

                            صدای بی تفاوتی هایت

                                                آزارم میدهد...!

بیدارم کن خدا ...

بعضی وقتا غمم  خیلی زیادمیشه انقدر که فکر میکنم دارم زیر فشار این درد له میشم ... بعضی وقتا دلم عجیب میگیره انقدر که حس میکنم نفس کشیدن با درده ... یا بعضی وقتا بی حوصله و کلافه ام ... که حتی حال دیدن عزیزترین های زندگیمم ندارم... گاهی وقتام خیلی خوشحالم ... تا حدی که حسابش از دستم در میره ... اما بعضی وقتام تموم این احساسا با یه تلنگر فرو میریزه ... عوض میشه و جاشو میده به یه چیزای دیگه ...

چیزایی مثل دیدن درد و رنج اطرافیانم...

مثل همون داستان معروفی که یارو میگه ناراحت بودم که کفش ندارم اما تو خیابون یکی و دیدم که پا نداشت...!

مثل ترانه ی معروف " از چی بگم ... ؟ " یاس...

فهمیدن بعضی چیزای زندگی خیلی درد داره ... اما متاسفانه گاهی وقتا تو زندگی و روزمرگی خودم غرق میشم که یادم میره به دور و برم نگاه کنم ... من هیچوقت دیدن و شنیدن بلد نبودم... شمردن بلد نبودم ... بلد نبودم تک تک چیزایی که خدا بهم داده رو بشمرم چون نمی دیدمشون ... اما خدا بهم یاد داد. فکر میکردم باید درس بخونم کسی بشم تا زندگی راحتی داشته باشم اما هیچوقت به این فکر نکرده بودم که منی که توانم زیاده چرا باید به کم بودن قناعت کنم ؟ من که میدونم قدر و ارزش من تو مال دنیا نیست چرا بهش دل ببندم؟ من که میتونم بهتر از این باشم چرا همینجور بمونم ؟ و...

خدا تک تک ما انسان هارو با هدف فرستاده اینجا حرفی که بارها و بارها شنیدم اما واقعا هدف ما چیه؟؟ که مدرسه بریم دانشگاه بریم ازدواج کنیم بچه دار بشیم و بمیریم ؟؟؟؟

زندیگنامه ی " آقای عظیم زاده " صاحب شرکت بزرگ فرش عظیمی واسم خیی جالب بود توصیه میکنم حتما تو ادامه ی مطلب بخونیدش ...

 

ادامه نوشته

قافیه ی آخرین شعر

راستی شعر مرا می خوانی؟

 

زندگی قافیه ی شعر من است

شعر من وصف دلارایی توست

در ازل شاید این

                    سرنوشت من بود

می سرایم به امیدی که تو خوانی

                                                - ورنه

آخرین مصرع من

                     قافیه اش " مردن " بود ...

دنیا

دلم گرفته بود به یاد حرف پدر ژپتو افتادم ... که میگفت : پینوکیو چوبی بمان آدمها از سنگ اند دنیایشان قشنگ نیست...

چه تلخ ...

گاهی وقتا خسته میشی... از خودت ... از کتابات... از دانشگاه... از دور و اطرافت... و اونوقت تو هستی و یه حس بد ...

خیلی بد... مثل اون وقتایی که عزیزی رو دوس داری اما رفتنشو به تماشا نشستی...

خیلی سخته وقتی حتی نتونی واسش کاری انجام بدی... و بدتر از همه اینکه سعی کنی خودتو به ندیدن و نشنیدن بزنی اما نتونی ... سعی کنی بی تفاوت باشی ... اما ...

این واقعیت داره ... نمیشه...

خدایا !

دلم میخواد برم یه جای دور ... خیلی دور... انقدر دور که گم بشم که هیشکی نباشه

 فقط تو منتظرم باشی دست رو دل شکستم بکشی و بعدم ساعت ها باهام حرف بزنی و آروم بشم ... که بهم بگی صبر داشته باش میگذره... که بهم بگی اون خوشبخته حتی اگه پیش تو و خونواده نباشه ... که بهم بگی هنوزم دوسم داری ...

گاهی وقتا چقد زندگی تلخ میگذره...

به قول یکی از دوستا :

خدایا !

یا بزن بره جلو یا خیلی برگردون عقب ... اینجای زندگی خیلی دلم گرفته...

مداد زندگی

پسرک پدربزرگش را تماشا کرد که نامه ای می نوشت .
بالاخره پرسید :
- ماجرای کارهای خودمان را می نویسید ؟ درباره ی من می نویسید ؟

پدربزرگش از نوشتن دست کشید و لبخند زنان به نوه اش گفت :
- درسته درباره ی تو می نویسم اما مهم تر از نوشته هایم مدادی است که با آن می نویسم .
می خواهم وقتی بزرگ شدی مانند این مداد شوی .
پسرک با تعجب به مداد نگاه کرد و چیز خاصی در آن ندید .

- اما این هم مثل بقیه مدادهایی است که دیده ام .
- بستگی داره چطور به آن نگاه کنی . در این مداد 5 خاصیت است که اگر به دستشان بیاوری ، تا آخر عمرت با آرامش زندگی می کنی .
صفت اول :
می توانی کارهای بزرگ کنی اما نباید هرگز فراموش کنی که دستی وجود دارد که حرکت تو را هدایت می کند .
اسم این دست خداست .
او همیشه باید تو را در مسیر ارده اش حرکت دهد .
صفت دوم :
گاهی باید از آنچه می نویسی دست بکشی و از مداد تراش استفاده کنی . این باعث می شود مداد کمی رنج بکشد اما آخر کار ، نوکش تیزتر می شود .
پس بدان که باید رنج هایی را تحمل کنی چرا که این رنج باعث می شود انسان بهتری شوی .
صفت سوم :
مداد همیشه اجازه می دهد برای پاک کردن یک اشتباه از پاک کن استفاده کنیم .
بدان که تصیح یک کار خطا ، کار بدی نیست . در واقع برای اینکه خودت را در مسیر درست نگهداری مهم است.
صفت چهارم :
چوب یا شکل خارجی مداد مهم نیست ، زغالی اهمیت دارد که داخل چوب است .
پس همیشه مراقبت درونت باش چه خبر است .
صفت پنجم :
همیشه اثری از خود به جا می گذارد .
بدان هر کار در زندگی ات می کنی ردی به جا می گذارد و سعی کن نسبت به هر کاری می کنی هوشیار باشی و بدانی چه می کنی .

 


روزها از پی هم میگذرد...

تقویم و ورق میزنم و روزا رو میشمرم ... یه هفته ی دیگه کلاسا تموم میشه... با خودم میگم یعنی میشه زودتر خلاص شم؟؟

 کلاسا تموم میشه ... ماه جدید میاد و میره... پاییز میشه ... زمستون میگذره و... دوباره بهار ... بعضیا دنیا میان بعضیا ازدواج میکنن بعضیا می میرن ... و من همچنان تقویم بدست ورق می زنم و روزا رو میشمرم... غافل از اینکه دارم برگای عمرمو ورق میزنم و اصلا حواسم به خودم نیست ... انگار خودمو گم کردم ... میون برگای تقویم جا موندم و نمی تونم خودمو به روزای تو تقویم برسونم که دارن مثل نور میگذرن ... که دارن پیمونه ی عمر و جوونی منو پر میکنن و میبرن ... می برن تا منم قصه بشم ...

هیچوقت از این رفتن گریزی نبوده ... نبوده و نیست ... اما کاش اون روزی که روز رفتنه آماده و راضی برم... راضی واسه انجام کارایی که میتونستم و انجامشون دادم ... با آرامش ... که کوتاهی در حق خودم نکردم و دین خودمو به زندگی ... به خدای خودم ادا کردم ... بابت زندگی شایسته ای که بهم عطا کرد و من واسش انسانی بودم که فرشته ها واسم سجده گذاشتن...

                                                                                                                    آمین

و باز هم با یاد دوست ...

قسمت این بود که من با تو معاصر باشم

تا در این قصه ی پر حادثه حاضر باشم

تو پری باشی و تا آن سوی دریا بروی

من به سودای تو یک مرغ مهاجر باشم...

تقدیم به دوست عزیزم رنگین کمون

کوچولو که بودم وقتی مامانم می خواست بهم کاری بگه که انجامش بدم اگه دلم میخواست که هیچ... به بهترین نحو ممکن انجامش میدادم اما امان از اون روزی که نمیخواستم ... گوشامو محکم میگرفتم و واسه خودم آواز می خوندم تا صدای مامانمو نشنوم و وقتی بهم میگفت متوجه شدی ؟ میگفتم : من که چیزی نشنیدم !! و در می رفتم ... از اون روز سال ها میگذره ... و من بازم خیلی حرفارو نشنیدم ... به قول مادر لورا تو فیلم دهکده ی خاطرات که به دخترش میگفت : واسه ی بزرگ شدن عجله نکن هر وقت به یه سن خاصی که رسیدی شروع میکنی به فهمیدن ... شنیدن و درک کردن ... و حالا من تو این سن انگار تازه دارم به این فهمیدن و دیدن و شنیدن میرسم ... امروز سر تدریس درس هدیه های آسمانی اتفاقی چشمم افتاد به اون داستانی که مورچه یه دونه ی جو رو پشتش گرفته که چند برابر خودش وزن داره و بعد تحمل کلی سختی بالاخره موفق میشه دونه رو ببره خونش ... قبلانم این داستان و بارها و بارها خونده بودم اما انگار امروز اولین بار بود که درکش میکردم ... دونه ای که من دارم حملش میکنم چقدریه ؟ اصلا دونه ای در کار هست ؟ ...

ای آسمان ابری ببار...

تورو خدا می بینی؟ آسمان با من لج کرده میخواهد ببارد اما نمیبارد دلش پر از اشک است اما بارشی در کار نیست انگار اشک از دلمان رفته... دیروز سری به قلبم زدم آنقدر جای بعضی چیزها خالی بود که تا مدت ها به گذشته های دور و نزدیک فکر میکردم ، یک قاب عکس از بچگیم پیدا کردم مال روزهایی که مادربزرگ برایم یک دامن چین چین قرمز آورده بود ... چند تا روبان قرمز از سقف قلبم آویزون بود روی هر کدام اسم کسانی که دوستشان داشتم را نوشته بودم ، تکه های شکسته ظرف آبرنگم هم بود ، سکوت هم بود داشت برای زمستان در راه بافتنی می بافت.

پرسیدم : کو تا زمستان؟

خندید و سکوت کرد . چرا جواب خیلی از سوالها سکوت است؟ قبل از اینکه جواب سوال هایم را بفهمم دیگران سکوت می کنند.

اما نه ! دیگر سکوت را نمی پذیرم ای آسمان ابری ببار...

بخاطر شمشادهای چشمه و به خاطر دل من !

بارش تو نه فقط بارش دل بی طاقت من که خوشحالی گل های حیاط و یاس های باغچه است

آسمان ! اگر نباری شکایتت را پیش خدا می برم ، ای ابرهای گرفته ببارید به خاطر دل من به خاطر تمام نداشته هایم

خدایا !

بگو آسمان امشب ببارد...

تشنه ام این رمضان تشنه تر از هر رمضانی

شب قدر آمده تا قدر دل خویش بدانی

لیلة القدر عزیزی ست بیا دل بتکانیم

سهم ما چیست از این روز همین خانه تکانی...

 

به یاد دوست...

 

 مداد رنگی ها مشغول رنگ آمیزی بودند به جز مداد سفید ،

هیچکس به او کاری نمی داد

همه می گفتند به هیچ دردی نمی خوری !

تنها کناری نشست ...

یک شب که مداد رنگی ها تو سیاهی شب گم شده بودند

مداد سفید تا صبح کار کرد ...

ماه کشید ، مهتاب کشید ،

و آنقدر ستاره کشید که کوچک و کوچکتر شد

صبح ، تو جعبه ی مداد رنگی ها ، جای خالی او با هیچ رنگی پر نشد ...

 

 

 

 

الهی

           همه به تن غریبند و

                       من به جان و دل غریبم

        همه در سفر غریبند و من در حضر غریبم

الهی

     هر بیماری را شفا از طبیب

                  و من بیمار از طبیبم

     هر که را از قسمت بهره است و من بی نصیبم

                    هر دلشده با یاری و غمگساری ست

                                     و من بی یار و غریبم...

     همه شب مردمان در خواب و من بیدار

                                                 چون باشم

                     غنوده هر کسی با یار و من بی یار چون باشم...

 

به کسی اعتماد کن که بتواند سه چیز را در تو تشخیص دهد :

۱. اندوه پنهان شده در لبخندت را

۲. محبت نهان شده در عصبانیتت را

۳. معنای حقیقی سکوتت را ...

حلول ماه پربرکت رمضان مبارک

گفتند: چهل‌ شب‌ حياط‌ خانه‌ات‌ را آب‌ و جارو كن. شب‌ چهلمين، خضر خواهد آمد.

 چهل‌ سال‌ خانه‌ام‌ را رُفتم‌ و روييدم‌ و خضر نيامد. زيرا فراموش‌ كرده‌ بودم‌ حياط‌ خلوت‌

دلم‌ را جارو كنم.

گفتند: چله‌نشيني‌ كن. چهل‌ شب‌ خودت‌ باش‌ و خدا و خلوت. شب‌ چهلمين‌ بر بام‌

آسمان‌ برخواهي‌ رفت و ...

و من‌ چهل‌ سال‌ از چله‌ بزرگ‌ زمستان‌ تا چله‌ كوچك‌ تابستان‌ را به‌ چله‌ نشستم، اما

هرگز بلندي‌ را بوي‌ نبردم. زيرا از ياد برده‌ بودم‌ كه‌ خودم‌ را به‌ چهلستون‌ دنيا زنجير

كرده‌ام.

گفتند: دلت‌ پرنيان‌ بهشتي‌ است. خدا عشق‌ را در آن‌ پيچيده‌ است. پرنيان‌ دلت‌ را

واكن‌ تا بوي‌ بهشت‌ در زمين‌ پراكنده‌ شود.

چنين‌ كردم، بوي‌ نفرت‌ عالم‌ را گرفت. و تازه‌ دانستم‌ بي‌آن‌ كه‌ باخبر باشم، شيطان‌ از

دلم‌ چهل‌ تكه‌اي‌ براي‌ خودش‌ دوخته‌ است.

به‌ اينجا كه‌ مي‌رسم، نااميد مي‌شوم، آن‌قدر كه‌ مي‌خواهم‌ همة‌ سرازيري‌ جهنم‌ را

يكريز بدوم...

 اما فرشته‌اي‌ دستم‌ را مي‌گيرد و مي‌گويد: هنوز فرصت‌ هست، به‌ آسمان‌ نگاه‌ كن.

خدا چلچراغي‌ از آسمان‌ آويخته‌ است‌ كه‌ هر چراغش‌ دلي‌ است. دلت‌ را روشن‌ كن.

تا چلچراغ‌ خدا را بيفروزي. فرشته‌ شمعي‌ به‌ من‌ مي‌دهد و مي‌رود.

راستي‌ امشب‌ به‌ آسمان‌ نگاه‌ كن، ببين‌ چقدر دل‌ در چلچراغ‌ خدا روشن‌ است ...

 

شب تهی از مهتاب ...

    شب تهی از اختر ...

        ابر خاکستری بی باران پوشانده

    آسمان را یکسر ...

                ابر خاکستری بی باران دلگیر است ...

                    و سکوت تو پس پرده ی خاکستری سرد کدورت افسوس ...

                                             سخت دلگیرتر است ...    

 

                                                                                        

 

                                                  

من چگونه باید باشم

نکته ها و پند ها | من چگونه باید باشم قسمتی از دست نوشته های مهاتما گاندی ...
 

من می‌‌توانم خوب، بد، خائن، وفادار، فرشته‌خو یا شیطان‌صفت باشم ،

من می توانم تو را دوست داشته یا ازتو متنفر باشم،

من می‌توانم سکوت کنم، نادان و یا دانا باشم،

چرا که من یک انسانم، و این‌ها صفات انسانى است.

و تو هم به یاد داشته باش :

من نباید چیزى باشم که تو می‌خواهى ، من را خودم از خودم ساخته‌ام،

تو را دیگرى باید برایت بسازد و

تو هم به یاد داشته باش

منى که من از خود ساخته‌ام، آمال من است ،

تویى که تو از من می سازى آرزوهایت و یا کمبودهایت هستند.

لیاقت انسان‌ها کیفیت زندگى را تعیین می‌کند نه آرزوهایشان

و من متعهد نیستم که چیزى باشم که تو می‌خواهى

و تو هم می‌توانى انتخاب کنى که من را می‌خواهى یا نه

ولى نمی‌توانى انتخاب کنى که از من چه می‌خواهى .

می‌توانى دوستم داشته باشى همین گونه که هستم، و من هم.

می‌توانى از من متنفر باشى بى‌هیچ دلیلى و من هم ،

چرا که ما هر دو انسانیم.

این جهان مملو از انسان‌هاست ،

پس این جهان می‌تواند هر لحظه مالک احساسى جدید باشد.

تو نمی‌توانى برایم به قضاوت بنشینى و حکمی صادر کنی و من هم،

قضاوت و صدور حکم بر عهده نیروى ماورایى خداوندگار است.

دوستانم مرا همین گونه پیدا می کنند و می‌ستایند،

حسودان از من متنفرند ولى باز می‌ستایند،

دشمنانم کمر به نابودیم بسته‌اند و همچنان می‌ستایندم،

چرا که من اگر قابل ستایش نباشم نه دوستى خواهم داشت،

نه حسودى و نه دشمنى و نه حتا رقیبى،

من قابل ستایشم، و تو هم.

یادت باشد اگر چشمت به این دست نوشته افتاد

به خاطر بیاورى که آن‌هایى که هر روز می‌بینى و مراوده می‌کنى

همه انسان هستند و داراى خصوصیات یک انسان، با نقابى متفاوت،

اما همگى جایزالخطا.

نامت را انسانى باهوش بگذار اگر انسان‌ها را از پشت نقاب‌هاى متفاوتشان شناختى،

و یادت باشد که کارى نه چندان راحت است...


*این روزها "بی" در دنیای من غوغا میکند!


بی کس ، بی مار ، بی زار ، بی چاره ،

بی تاب ، بی دار ، بی یار ،
بی دل ، بی ریخت ، بی صدا ،

 بی جان ، بی نوا ،


بی حس ، بی عقل ، بی خبر ، بی نشان ،

بی بال ، بی وفا ، بی کلام ،


بی جواب ، بی شمار ، بی نفس ، بی هوا ،

 بی خود ، بی داد ، بی روح ،


بی هدف ، بی راه ، بی همزبان ...

بی تو ... بی تو ... بی تو ...
                                                "حسین پناهی"

تو را من چشم در راهم ...

تو را من چشم در راهم  شباهنگام 

که می گیرند در شاخِ تلاجن سایه ها رنگ سیاهی

وزان دل خستگانت راست اندوهی فراهم ؛

تو را من چشم در راهم .

شباهنگام، درآن دم ، که برجا ، درّه ها چون مرده ماران خفتگان اند؛

درآن نوبت که بندد دست نیلوفر به پای سروکوهی دام ،

گَرَم یاد آوری یا نه ، من از یادت نمی کاهم

 تو را من چشم در راهم ...