خدایا کمکم کن...
بچه که بودم فکر می کردم هر کی باحجاب باشه میره بهشت ، بعدها فهمیدم هر کی که باحجابه لزوما آدم خوبی نیست ؛ تو نوجوانی هم خیلی با خودم در مورد دینم ، خدا ، حجابم ، رابطه با اطرافیان و ... درگیر بودم سال ها این تنش تو وجودم ادامه داشت ، نمی دونستم از زندگیم چی میخوام ، خدا واسه چی منو خلق کرده یا اصلا خدایی هست ؟؟!!
اما با وجود همه ی سوالایی که تو ذهنم بود امید واسم معنای دیگه ای داشت و در واقع هیچوقت امید به زندگی و از دست نمی دادم و عاشق زندگی بودم بخصوص بعد از خوندن کتاب " قهرمان اثر جان اشتاین بک " تا اینکه حدود یک سال قبل یه روز که در تنهایی خودم نشسته بودم به ذهنم اومد که اگه من همین الان بمیرم چه اتفاقی میفته ؟ تموم گذشته م از تو ذهنم گذشت ، خیلی ترسیدم ؛ اگه بمیرم با این همه گناه حتما میرم جهنم....
روزها گذشت و گذشت و من همچنان غرق تو این موضوع و کم کم داشتم خیلی چیزهارو درک می کردم ، من واقعا دوست داشتم برم بهشت؟؟!! نه این چیزی نبود که من می خواستم ، من فقط می خواستم خدا ازم راضی باشه ... نه ترس از جهنم و نه شوقی به بهشت... خلاصه بگم زلزله ای تو وجودم اومد و تموم باورهای بیست و دو سالگیمو فرو ریخت ...
و حالا من اومدم تا تجربه هامو بنویسم و بیشتر بدونم ، بدونم که چطور میشه انسان بود ...