روزها از پی هم میگذرد...
کلاسا تموم میشه ... ماه جدید میاد و میره... پاییز میشه ... زمستون میگذره و... دوباره بهار ... بعضیا دنیا میان بعضیا ازدواج میکنن بعضیا می میرن ... و من همچنان تقویم بدست ورق می زنم و روزا رو میشمرم... غافل از اینکه دارم برگای عمرمو ورق میزنم و اصلا حواسم به خودم نیست ... انگار خودمو گم کردم ... میون برگای تقویم جا موندم و نمی تونم خودمو به روزای تو تقویم برسونم که دارن مثل نور میگذرن ... که دارن پیمونه ی عمر و جوونی منو پر میکنن و میبرن ... می برن تا منم قصه بشم ...
هیچوقت از این رفتن گریزی نبوده ... نبوده و نیست ... اما کاش اون روزی که روز رفتنه آماده و راضی برم... راضی واسه انجام کارایی که میتونستم و انجامشون دادم ... با آرامش ... که کوتاهی در حق خودم نکردم و دین خودمو به زندگی ... به خدای خودم ادا کردم ... بابت زندگی شایسته ای که بهم عطا کرد و من واسش انسانی بودم که فرشته ها واسم سجده گذاشتن...
آمین