چه تلخ ...
گاهی وقتا خسته میشی... از خودت ... از کتابات... از دانشگاه... از دور و اطرافت... و اونوقت تو هستی و یه حس بد ...
خیلی بد... مثل اون وقتایی که عزیزی رو دوس داری اما رفتنشو به تماشا نشستی...
خیلی سخته وقتی حتی نتونی واسش کاری انجام بدی... و بدتر از همه اینکه سعی کنی خودتو به ندیدن و نشنیدن بزنی اما نتونی ... سعی کنی بی تفاوت باشی ... اما ...
این واقعیت داره ... نمیشه...
خدایا !
دلم میخواد برم یه جای دور ... خیلی دور... انقدر دور که گم بشم که هیشکی نباشه
فقط تو منتظرم باشی دست رو دل شکستم بکشی و بعدم ساعت ها باهام حرف بزنی و آروم بشم ... که بهم بگی صبر داشته باش میگذره... که بهم بگی اون خوشبخته حتی اگه پیش تو و خونواده نباشه ... که بهم بگی هنوزم دوسم داری ...
گاهی وقتا چقد زندگی تلخ میگذره...
به قول یکی از دوستا :
خدایا !
یا بزن بره جلو یا خیلی برگردون عقب ... اینجای زندگی خیلی دلم گرفته...
+ نوشته شده در چهارشنبه یکم شهریور ۱۳۹۱ ساعت ۷:۱۵ ب.ظ توسط پرنیان
|