گاهی وقتا خسته میشی... از خودت ... از کتابات... از دانشگاه... از دور و اطرافت... و اونوقت تو هستی و یه حس بد ...

خیلی بد... مثل اون وقتایی که عزیزی رو دوس داری اما رفتنشو به تماشا نشستی...

خیلی سخته وقتی حتی نتونی واسش کاری انجام بدی... و بدتر از همه اینکه سعی کنی خودتو به ندیدن و نشنیدن بزنی اما نتونی ... سعی کنی بی تفاوت باشی ... اما ...

این واقعیت داره ... نمیشه...

خدایا !

دلم میخواد برم یه جای دور ... خیلی دور... انقدر دور که گم بشم که هیشکی نباشه

 فقط تو منتظرم باشی دست رو دل شکستم بکشی و بعدم ساعت ها باهام حرف بزنی و آروم بشم ... که بهم بگی صبر داشته باش میگذره... که بهم بگی اون خوشبخته حتی اگه پیش تو و خونواده نباشه ... که بهم بگی هنوزم دوسم داری ...

گاهی وقتا چقد زندگی تلخ میگذره...

به قول یکی از دوستا :

خدایا !

یا بزن بره جلو یا خیلی برگردون عقب ... اینجای زندگی خیلی دلم گرفته...