دلت را کلبه ی ما کن مصفا کردنش با من ...
دو سال قبل یه جایی یه مطلبی خوندم با این موضوع : " زندگیتان را به خدا بسپارید بهترین ها را به شما خواهد داد . "
راستش اولش یکم از این حرف ترسیدم شاید عجیب باشه اما من فکر می کردم با سپردن زندگیم به خدا اولین چیزی که می بینم از دست دادن نعمتامه !!! چون خدا بنده های مومنشو امتحان می کنه ! خب شاید خیلی خنده دار به نظر برسه اما بیرون کردن این فکر از سرم ممکن نبود تا اینکه یه روز تو یه روایت جوابمو پیدا کردم :
" روایت از یکی از اصحاب پیامبر بود که تو صحرا چند تا جوجه ی پرنده دید و اونهارو از داخل لونه برداشت و نزد پیامبر(ص) آورد زمانیکه جوجه هارو جلوی پیامبر(ص) گذاشت ناگهان پرنده ای اومد و برای دفاع از جوجه ها خودش روی اونها انداخت تا مبادا آسیب ببینن ، تو این موقع پیامبر لبخندی زدن و رو به اصحابش فرمودن : محبت خداوند به انسان ها چندین برابر محبتی است که این پرنده نسبت به جوجه های خود دارد . "
تو این روایت واسم دنیایی از حرف بود و ذهن بی قرارم آروم شد با وجود چنین عشق عمیقی از طرف خدا به ما انسان ها من از چی می ترسیدم ؟؟! یه ترس بیهوده ... یه وسوسه شیطانی برای دور شدن از خدا ...
از خدا به خاطر فکر احمقانه ای که داشتم عذر خواستم و زندگیمو سپردم بهش ...