دنیای زیبایی داشتم، دنیای زیبایی که خودم واسه خودم ساخته بودم، جدای از واقعیت این دنیا. هروقت کوچکترین فرصتی دستم می اومد می پریدم توی دنیای زیبای خودم، دنیایی که توش فقط خوبی بود، راستی و صداقت و آرامش و دل خوش... یه چیزایی شبیه دنیای تنهایی های "هاول".  یه چمنزار بزرگ بی انتها با آسمون آبی و ابرایی که گهگداری می اومدن و میرفتن...

دنیای منم تو همین مایه ها اما هزاران بار زیباتر...

دنیایی که توش پای هیچ نامحرمی رو باز نمیکردم خودم بودم و خودم... زندگی میکردم بی هیچ دغدغه ای از فردا...

اما حالا دنیام جلوی چشمام در حال سوختن و ویرونیه، هیچ کاری هم ازم برنمیاد هر کار کردم همه چی مث قبل بشه اما نشد، نمیشه... دیگه تحمل تنهایی رو ندارم دیگه اون آدم سابق نیستم... ترسو شدم خیلی. انقدر که از روبه رو شدن با غریبه ها، نه! حتی از آشناها هم میترسم، به خودم میگم مبادا سلامشون دروغ باشه، مبادا حرفا و خنده هاشون، "دوستت دارم" هاشون، ابراز علاقه هاشون یا حتی نگاهاشون دروغ باشه... از اعتماد میترسم... از تصمیم گرفتن میترسم... از همه چیز...میترسم.

 

 

 

 

پایان نوشت: قصه من قصه اون مردیه که با اسبش داشت از یه راهی عبور میکرد دید یه آدمی کنار جاده به حال نزار افتاده اسبشو نگه داشت تا کمک کنه اما در چشم هم زدنی بیمار از جاش بلند شد مرد رو به زمین زد و سوار بر اسب شروع به تاختن کرد، مرد سرش رو از زمین بالا گرفت و گفت: " بایست، اسبم برای تو، فقط چند لحظه به سخنم گوش بده... هیچگاه فراموش نکن تو امروز اسب مرا ندزدیدی بلکه جوانمردی مرا به یغما بردی..."