کودک درون من
امروز بعد پنج ماه رفتم مزرعه پدری. از روزیکه شاغل شدم و جای دیگه خونه اجاره کردم نتونستم زیاد اینطرف بیام. اما امروز با دیدن مزرعه جا خوردم پدر مزرعه رو حسابی گسترش داده، زمینای کارگاه هم به مزرعه ضمیمه شدن و زیبایی اونجا بیشتر از قبل به چشم میاد. از سه طرف منتهی به جنگل و یه طرفم که ورودی و رودخونه. حسابی قشنگ شده. واقعا حیف این مزرعه بزرگ و دلبازه که بخواد تبدیل به باغ بشه. رفتن به مزرعه و زنده شدن خاطرات، کودک درونمو دوباره بیدار کرد، کودکی که ماهها سعی داشتم بخوابونمش و انقدر بزرگترا واسم پشت چشم نازک کرده بودن که دیگه جرئت نداشتم حتی ازش حرفی بزنم، اما امروز تموم زحماتم بر باد رفت. منم که دیگه زورم بهش نرسید گذاشتم هر کار دلش خواست بکنه. یه آتیش بزرگ روشن کردیم و چای دودی گذاشتیم بعدشم با برادرزاده ها وسط مزرعه دور آتیش رقص سرخپوستی راه انداختیم و اصلانم به روی مبارک نیاوردم که من دیگه بزرگ شدم و حداقل جلوی بچه ها باید مراعات کنم! اونم جلوی امید که تا یه کاری میکنم میگه: عمه مگه تو معلم نیستی پس چرا این کارو میکنی؟ و منم خودمو میزنم به نشنیدن..! بچه ست نمیفهمه که من تو مدرسه معلمم نه تو خونه. اصلا قصد دارم یه مدت کودک درونمو مثل قبلا آزادش بذارم ببینم چی میشه دلم واسش خیلی تنگ شده بود و حالا دوباره برگشته. منم سرخوش از برگشتش.
خیلی بهش خوشامد میگم و قدم مبارکش به روی چشم ...
کودک نوشت: کودکم ازآهنگای غمگین خوشش نمیاد، از آدمای نامرد میترسه و تظاهرکردن و دوست نداره، دوس داره همش لواشک بخوره و منم واسش هر شب بنویسم.