امروز آخرین روز هفته بود و احتمالا آخرین هفته دانشگاه... عصر استادمون زودتر کلاسو تعطیل کرد،حس خوابگاه نبود و بالاخره بعد کلنجار زیاد با دوستام بهم اجازه داده شد بیام خونه.
دلم گرفته بود، حس کردم چقدر دوست دارم تنها باشم یه مسیر طولانی تا خونه رو پیاده اومدم هوا حسابی سرد بود و دماغمم قرمز! به اتفاقات امروز دانشگاه فکر میکردم که حکمت این همه ماجرا چیه؟ سرراه یه دسته نرگس خریدم و سعی کردم تموم این ماجراهارو حتی برای لحظه ای فراموش کنم و یادم بیارم که منم آدمم و حق ندارم به خودم ظلم کنم...و فکر کردم به قشنگی ها...
قشنگی ها و لحظه های کوچیکی که توش حس زنده بودن داره...
میخوام از ماهها و روزها بنویسم، ماهها و روزهایی که هر کدومشو یه جور خاص دوس دارم، هر کدومش یه طعم خاصی واسم داره...
متولد آخرین روز تابستونم، از گرمترین روزای خدا... با تولدم پاییز شروع شد و من شدم عاشق پاییز... عاشق روزای سردش، عاشق برگریزونش، عاشق رنگ به رنگ شدنش، عاشق راه رفتن روی برگای چنار رنگ رنگ، عاشق راه رفتن زیر نم نم بارونش با یه همنفس،عاشق گم شدن توی مه، عاشق عاشق شدن و شنیدن صدای عشق...
عاشق پیاده روی صبحای تعطیل که همیشه به یه مقصد خاص منتهی میشه...
عاشق زمستون برفی که شب پشت پنجره بشینم و کوچه ی سفیدپوش و ببینم و نسکافه ی داغ بخورم، عاشق گل نرگس که بذارم تو گلدون لب پنجره اتاقمو تازه بشم، عاشق بوی عید و سبزه که از همون آخر زمستون میشه حسش کرد، عاشق چهارشنبه سوری که دزدکی ترقه بگیرم و با بچه ها تو حیاط آتیش بازی و سرصدا راه بندازم، عاشق عید و عیدی...
عاشق اردیبهشت... که باهاش نفس بکشم و تازه بشم، عاشق این که تو شبای قشنگش دست تو دست، دوست راه برم و هیچوقت به انتهایی نرسم...
دوباره میرسم به تابستون... از شبهای مهتابی قشنگش که آدم حس میکنه به خدا نزدیکتره تا روزای داغ مرداد که با یه بستنی قیفی تو دست، با دوست برم و برم...
عاشق دوست داشتن و عاشق شدن... مامان گلی میگه آدم نباید عاشق بشه اما من نظرم این نیست، عشق ارزش داره، عاشق شدن لیاقت میخواد که هر کسی نمیتونه بدستش بیاره، روی هر احساسی که نمیشه اسم عشق گذاشت... روی احساسات دوره ی نوجوونی که اقتضای سنه نمیشه اسم عشق گذاشت...عشق قداست داره، مردونگی داره، صبر داره، معرفت داره، مرام داره... از دروغ و ریا، از خیانت و دورویی دوره... عشق ساختنیه بین دو تا آدم، عشق عاشق شدن و مجنون شدن تو یه نگاه نیست، عشق شناخته... عشق پابه پای هم رفتنه تو سختی ها و تو خوشی ها... عشق ساختنه... دوس دارم این لحظه هامو؛ با تموم تنهاییام...
"درو دیوار دنیا رنگی است، رنگ عشق، خدا جهان را رنگ کرده است
رنگ عشق، واین رنگ همیشه تازه است و هرگز خشک نخواهد شد
از هر طرف که بگذری، لباست به گوشه ای خواهد گرفت و رنگی خواهد شد
اما کاش چندان هم محتاط نباشی؛ شاد باش و بی پروا بگذر
که خدا کسی را دوست تر دارد که لباسش رنگی تر است
رنگی خدا باش که رنگ خدا زیباترین رنگهاست..."
"رنگ عشق،نوشته عرفان نظرآهاری"