کتاب

" عظمت و افتخار عشق در استمرار است و دوام. عاشق "شدن" مساله ای نیست عاشق "ماندن" مساله ماست.در واقع بقای عشق نه بروز عشق. هر نوجوانی هم گرفتار هیجانات عاشقانه میشود اما آیا عاشق میماند؟ عشق به اعتبار مقدار دوامش عشق است نه به شدت ظهورش..."

                                                                                    یک عاشقانه آرام از نادر ابراهیمی

سوم ابتدایی بودم که اولین رمان زندگیمو خوندم: "الیورتویست" واسم خیلی جذاب بود و تا مدتها خودمو همدم الیور توی خیابونای انگلستان فرض میکردم! از همون موقع که الیور منو از دنیای واقعی جدا کرد و تا انگلستان برد متوجه شدم که دوست دارم باز هم رفتن به جاهای دیگه رو تجربه کنم جاهایی که هیچوقت توی دنیای واقعی نمیشد پا به اونجا گذاشت. نویسنده ها و شخصیت های داستانا منو با خودشون میبردن به دنیایی که به تصویر کشیده بودن و حتی گاهی وقتا من میشدم قهرمان قصه شون. تازه بعضی اوقاتم اگر پایان کتاب باب میلم نبود خودم تو خیالم یه پایان دیگه واسش تصویر میکردم و لذت میبردم از تجربه هایی که بدست آوردم. 

 و اینجوری بود که من شدم یه کتابخوان قهار. کتابخوانی که توی مدرسه نفر اول کتابخوانی بود. با وجود تمام مشغله هایی که با بزرگ شدنم واسم پیدا شد اما باز دست از این عادت برنداشتم و حتی حالا هم تقریبا هفته ای دوبار میرم کتابخونه ی شهر تا روح تشنه م کمی سیراب بشه.

برای این هفته هم "یک عاشقانه آرام" دارم که مسیر خونه تا مدرسه رو تنها نباشم.

کودک درون من

امروز بعد پنج ماه رفتم مزرعه پدری. از روزیکه شاغل شدم و جای دیگه خونه اجاره کردم نتونستم زیاد اینطرف بیام. اما امروز با دیدن مزرعه جا خوردم پدر مزرعه رو حسابی گسترش داده، زمینای کارگاه هم به مزرعه ضمیمه شدن و زیبایی اونجا بیشتر از قبل به چشم میاد. از سه طرف منتهی به جنگل و یه طرفم که ورودی و رودخونه. حسابی قشنگ شده. واقعا حیف این مزرعه بزرگ و دلبازه که بخواد تبدیل به باغ بشه. رفتن به مزرعه و زنده شدن خاطرات، کودک درونمو دوباره بیدار کرد، کودکی که ماهها سعی داشتم بخوابونمش و انقدر بزرگترا واسم پشت چشم نازک کرده بودن که دیگه جرئت نداشتم حتی ازش حرفی بزنم، اما امروز تموم زحماتم بر باد رفت. منم که دیگه زورم بهش نرسید گذاشتم هر کار دلش خواست بکنه. یه آتیش بزرگ روشن کردیم و چای دودی گذاشتیم بعدشم با برادرزاده ها وسط مزرعه دور آتیش رقص سرخپوستی راه انداختیم و اصلانم به روی مبارک نیاوردم که من دیگه بزرگ شدم و حداقل جلوی بچه ها باید مراعات کنم! اونم جلوی امید که تا یه کاری میکنم میگه: عمه مگه تو معلم نیستی پس چرا این کارو میکنی؟ و منم خودمو میزنم به نشنیدن..! بچه ست نمیفهمه که من تو مدرسه معلمم نه تو خونه. اصلا قصد دارم یه مدت کودک درونمو مثل قبلا آزادش بذارم ببینم چی میشه دلم واسش خیلی تنگ شده بود و حالا دوباره برگشته. منم سرخوش از برگشتش.

خیلی بهش خوشامد میگم و قدم مبارکش به روی چشم ...

 

 

کودک نوشت: کودکم ازآهنگای غمگین خوشش نمیاد، از آدمای نامرد میترسه و تظاهرکردن و دوست نداره، دوس داره همش لواشک بخوره و منم واسش هر شب بنویسم.

 

حال این روزای من

دنیای زیبایی داشتم، دنیای زیبایی که خودم واسه خودم ساخته بودم، جدای از واقعیت این دنیا. هروقت کوچکترین فرصتی دستم می اومد می پریدم توی دنیای زیبای خودم، دنیایی که توش فقط خوبی بود، راستی و صداقت و آرامش و دل خوش... یه چیزایی شبیه دنیای تنهایی های "هاول".  یه چمنزار بزرگ بی انتها با آسمون آبی و ابرایی که گهگداری می اومدن و میرفتن...

دنیای منم تو همین مایه ها اما هزاران بار زیباتر...

دنیایی که توش پای هیچ نامحرمی رو باز نمیکردم خودم بودم و خودم... زندگی میکردم بی هیچ دغدغه ای از فردا...

اما حالا دنیام جلوی چشمام در حال سوختن و ویرونیه، هیچ کاری هم ازم برنمیاد هر کار کردم همه چی مث قبل بشه اما نشد، نمیشه... دیگه تحمل تنهایی رو ندارم دیگه اون آدم سابق نیستم... ترسو شدم خیلی. انقدر که از روبه رو شدن با غریبه ها، نه! حتی از آشناها هم میترسم، به خودم میگم مبادا سلامشون دروغ باشه، مبادا حرفا و خنده هاشون، "دوستت دارم" هاشون، ابراز علاقه هاشون یا حتی نگاهاشون دروغ باشه... از اعتماد میترسم... از تصمیم گرفتن میترسم... از همه چیز...میترسم.

 

 

 

 

پایان نوشت: قصه من قصه اون مردیه که با اسبش داشت از یه راهی عبور میکرد دید یه آدمی کنار جاده به حال نزار افتاده اسبشو نگه داشت تا کمک کنه اما در چشم هم زدنی بیمار از جاش بلند شد مرد رو به زمین زد و سوار بر اسب شروع به تاختن کرد، مرد سرش رو از زمین بالا گرفت و گفت: " بایست، اسبم برای تو، فقط چند لحظه به سخنم گوش بده... هیچگاه فراموش نکن تو امروز اسب مرا ندزدیدی بلکه جوانمردی مرا به یغما بردی..."

 

پیله

 

روح بزرگت را در این چند روز دنیایی

ناگزیر در ظرف کوچک جسمت گنجانیده اند

یک روز این پروانه ی زیبا

 پیله ی تنگ و تاریکش را

به مقصد اسمان آبی ترک خواهد کرد

تا ان روز ....

پیله ات را امانت داری خوب باش...

 

 

 

پایان نوشت: دلم سکوت میخواد و دنیایی از آرامش... اما...

دالان بهشت

" همه چیز در این دنیا فراموش میشود، تغییر میکند و از بین میرود، غیر از تسلط شیرین جان و روح آدم ها بر یکدیگر. اثری که از این سلطه بر جان دیگری باقی می ماند، تغییرناپذیر و پایدار است. اما به شرطی که این اثر زاییده ی عشق راستین و محبت واقعی باشد، نه آنچه دیگران نامش را به غلط عشق میگذارند. عشق تماس مستقیم دو روح است که بین تمام ارواح این عالم همدیگر را می شناسند و در هم حل میشوند نه آن هوس غرق در شهوتی که باعث کشش جسم ها بسوی هم و بروز شور و التهابی زودگذر میشود و برخی آدم ها به اشتباه آن کشش را عشق می پندارند... "

                                                "دالان بهشت نوشته نازی صفوی"

بعضی کتابا یک بار نه که حتی چند بار خوندنش هم کمه، من این حس و نسبت به این کتاب دارم، رمانی فوق العاده که سومین کتاب پرفروش ایران توی چهارده سال اخیر بوده این کتابو میتونید از سایت http://vatanbook.net دانلود کنید. بهتون توصیه میکنم حتما بخونیدش.                         

تنهایی

از تنهایــــی به میان مردم میگریزم،

و از مردم به تنهایی پنــــاه میبرم..

راســــتــــ میگفـتی نیما: 

" به کجای این شب تیره.....

بیاویزم قبــــای ژنده ی خــــود را؟ "

 

جاده زندگی

میزنم به جاده، گم میشم تو شلوغی آدما. آدما با تعجب به صورت خیسم نگاه میکنن و رد میشن. آدما ازم دور میشن، خیلی دور... دوباره نزدیک و رد میشن و من همینطور میرم تا شاید چشمای معصوم یونس از یادم بره. باز فکرم درگیر میشه، میرم نمیدونم کجا؟ دور و برم همه چی مبهمه شایدم خودم مبهمم کی میدونه؟ تو سکوت سرد ذهنم یونس با صدای معصومش داد میزنه: خانووووم آدامس بخر. ازش میپرسم: چند سالته؟ میگه هفت سال. زل میزنم به صورتش. این همه واسه یه بچه زیاد نیست؟ بارون میاد صورتم خیسه نمیدونم از اشکامه یا از بارون. راهم پایانی نداره برمیگردم از تو جمعیت، یونس با اون چشمای معصومش هنوز داره نگام میکنه. شرمنده میشم از این همه معصومیت. نگامو میگیرم و میرم. این جاده ی لعنتی هم تمومی نداره مثل اشکای من.

میگفت چهارشنبه ها طرح داریم غذامونو میبریم در خونه های بچه هایی مثل یونس تا حداقل یه شب با شکم سیر بخوابن میگفت نمیدونی اونجا چه خبره... زیر لب گفتم میدونم خوب هم میدونم... دوباره صداها تو سرم میپیچه. با عشوه میگفت مانتو جدیدمو چهارصدهزار تومن خریدم پری، اصلا خوشم نمیاد اما فقط خواستم روی داداشمو کم کنم... باز من بودم و یونس... یونس مدرسه میری؟ نمیشنوم، هیچی نمیشنوم... خدا چرا این راه تمومی نداره؟ دوباره صداها نزدیک میشن... پری چرا عضو صندوق خیریه...نمیشی؟ فقط ماهی هزار ریال از حسابت کم میشه. میگم: اما مسئولش آدم درستی نیست پولا میره تو جیب خودش. میگه: آخه به تو چه ربطی داره خره؟ مهم نیت توئه بقیش گردن خودشون...دور میشم... جلوی غذاخوری یکی مثل یونس وایستاده لباش از سرما کبوده و با حسرت داره به آدمای تو رستوران نگاه میکنه...بغض میشم... میگم نهار خوردی؟ با ترس وشرم نگام میکنه و من خجالت میکشم، خجالت زده ی دستای کوچیک یخ زدش. خسته میشم از این راه طولانی پس خونه کجاست؟

تو جاده دوباره می بینمش، زیر یه درخت تنها نشسته، چادرشو میکشه رو صورتش و میگه: خدا هیچ آدمی رو شرمنده ی بچه هاش نکنه وگرنه اونوقت تن فروشی هم میشه شغل... سکوت میکنم...

باز میخوام برم... اما کجا؟ کجا باید برسم که دیگه نشنوم این حرفارو؟ که نبینم این دردارو؟

خدااااااااا من کم آوردم، صبری که داده بودی تموم شده و جاش یک عالم شرمندگی مونده... شرمندگی بابت خودخواهی ها، بابت غافل بودن ها، بابت اینکه میتونستم دستی بگیرم و کوتاهی کردم، بابت اینکه نتونستم اونی باشم که تو میخواستی...آره خدا من شرمندم تا آخر این جاده ای  که هیچوقت تمومی نداره...            

 

                                                                                                                                                                

به امید رنگی ترین روز...

امروز آخرین روز هفته بود و احتمالا آخرین هفته دانشگاه... عصر استادمون زودتر کلاسو تعطیل کرد،حس خوابگاه نبود و بالاخره بعد کلنجار زیاد با دوستام بهم اجازه داده شد بیام خونه.

دلم گرفته بود، حس کردم چقدر دوست دارم تنها باشم یه مسیر طولانی تا خونه رو پیاده اومدم هوا حسابی سرد بود و دماغمم قرمز! به اتفاقات امروز دانشگاه فکر میکردم که حکمت این همه ماجرا چیه؟ سرراه یه دسته نرگس خریدم و سعی کردم تموم این ماجراهارو حتی برای لحظه ای فراموش کنم و یادم بیارم که منم آدمم و حق ندارم به خودم ظلم کنم...و فکر کردم به قشنگی ها...

قشنگی ها و لحظه های کوچیکی که توش حس زنده بودن داره...

میخوام از ماهها و روزها بنویسم، ماهها و روزهایی که هر کدومشو یه جور خاص دوس دارم، هر کدومش یه طعم خاصی واسم داره...

متولد آخرین روز تابستونم، از گرمترین روزای خدا... با تولدم پاییز شروع شد و من شدم عاشق پاییز... عاشق روزای سردش، عاشق برگریزونش، عاشق رنگ به رنگ شدنش، عاشق راه رفتن روی برگای چنار رنگ رنگ، عاشق راه رفتن زیر نم نم بارونش با یه همنفس،عاشق گم شدن توی مه، عاشق عاشق شدن و شنیدن صدای عشق...

عاشق پیاده روی صبحای تعطیل که همیشه به یه مقصد خاص منتهی میشه...

عاشق زمستون برفی که شب پشت پنجره بشینم و کوچه ی سفیدپوش و ببینم و نسکافه ی داغ بخورم، عاشق گل نرگس که بذارم تو گلدون لب پنجره اتاقمو تازه بشم، عاشق بوی عید و سبزه که از همون آخر زمستون میشه حسش کرد، عاشق چهارشنبه سوری که دزدکی ترقه بگیرم و با بچه ها تو حیاط آتیش بازی و سرصدا راه بندازم، عاشق عید و عیدی...

عاشق اردیبهشت... که باهاش نفس بکشم و تازه بشم، عاشق این که تو شبای قشنگش دست تو دست، دوست راه برم و هیچوقت به انتهایی نرسم...

دوباره میرسم به تابستون... از شبهای مهتابی قشنگش که آدم حس میکنه به خدا نزدیکتره تا روزای داغ مرداد که با یه بستنی قیفی تو دست، با دوست برم و برم...

عاشق دوست داشتن و عاشق شدن... مامان گلی میگه آدم نباید عاشق بشه اما من نظرم این نیست، عشق ارزش داره، عاشق شدن لیاقت میخواد که هر کسی نمیتونه بدستش بیاره، روی هر احساسی که نمیشه اسم عشق گذاشت... روی احساسات دوره ی نوجوونی که اقتضای سنه نمیشه اسم عشق گذاشت...عشق قداست داره، مردونگی داره، صبر داره، معرفت داره، مرام داره... از دروغ و ریا، از خیانت و دورویی دوره... عشق ساختنیه بین دو تا آدم، عشق عاشق شدن و مجنون شدن تو یه نگاه نیست، عشق شناخته... عشق پابه پای هم رفتنه تو سختی ها و تو خوشی ها... عشق ساختنه... دوس دارم این لحظه هامو؛ با تموم تنهاییام...

 

"درو دیوار دنیا رنگی است، رنگ عشق، خدا جهان را رنگ کرده است

                    رنگ عشق، واین رنگ همیشه تازه است و هرگز خشک نخواهد شد

از هر طرف که بگذری، لباست به گوشه ای خواهد گرفت و رنگی خواهد شد

اما کاش چندان هم محتاط نباشی؛ شاد باش و بی پروا بگذر

که خدا کسی را دوست تر دارد که لباسش رنگی تر است

رنگی خدا باش که رنگ خدا زیباترین رنگهاست..."

              "رنگ عشق،نوشته عرفان نظرآهاری"

درآمد

بشکن طلسم حادثه را،

بشکن!

مهر سکوت ، از لب خود بردار

منشین به چاهسار فراموشی

بسپار گام خویش به ره،

بسپار

تکرار کن حماسه ی خود، تکرار

چندان سرود سوگ،

چه میخوانی ؟

نتوان نشست در دل غم

نتوان

از دیده سیل اشک،

چه میرانی؟

سهرابمرده راست غمی سنگین

اما،

- غمی که افکند از پا، نیست

برخیز!

رخش سرکش خود زین کن

امید نوشداروی تو از کیست؟

سهرابمرده ای و غمت سنگین

بگذر ز نوشداروی نامردان

چشم وفا و مهر نباید داشت

ای گرد دردمند

- ز بی دردان

                                          "حمیدمصدق"

دنیای ما آدمها

دنیای ما آدما دنیای خیلی عجیبیه ... البته نه! دنیا عجیب نیست این ما آدما هستیم که عجیبیم و عجیبش کردیم ... خودمون داریم دنیامونو شکل میدیم ، حرف میزنیم ، فعالیت میکنیم و هر وقتم کارمون به در بسته میخوره شروع میکنیم به بد و بیراه گفتن به دنیا و زمونه ، که عجب زمونه ی بدی شده ، چقدر دنیا نامرده و از این حرفا اما خب گاهی اوقات از یادمون انگار میره این مائیم که دنیارو می سازیم ، امروز هر کاری که بکنیم فردا بازخوردش به خودمون میرسه. دنیا ، دنیای عمل و عکس العمله امروز اگه کار بدی کردی فردا منتظر باش که به خودت برگرده... اگه امروز به کسی دروغ گفتی فردا بهت دروغ میگن ، امروز از دیوار خونه ی کسی بالا رفتی فردا از دیوار خونه ی تو بالا میرن ، امروز به ناموس کسی نگاه کردی فردا به ناموس تو نگاه میکنن... آره همین دنیای نامرد رو ما داریم میسازیم خودمونم بهش لعن و نفرین می فرستیم .

حالا تو این دنیای عجیب و غریب هر کسی آدم خوبی باشه بهش میگن فرشته اما به نظر من فرشته بودن خیلی هم کار سختی نیست ، فرشته ها دارن تو جایی زندگی می کنن که نه گناهی هست ، نه شیطانی واسه گول زدن و نه هیچ چیزی دیگه ، تو جایی هم که چیزی واسه گناه نیست پاک بودن معنا نداره ، پاک بودن واسه جایی معنا پیدا میکنه که همه چیز وجود داشته باشه هم خوبی ، هم بدی و اونوقت اگه بین چند تا راه خودت مسیر درست و انتخاب کردی " انسانی "...

متاسفانه بعضیا گناه کاراشونو میندازن گردن جوونی ، میذارن حساب جایزالخطا بودن انسان ، میذارن پای فشارای زندگی... اما هرکی ندونه خودشون از همه بهتر میدونن که این حرفا همش بهونه ست ... بهونه واسه وجدانی که میخوان به زور بخوابوننش ولی امان از اون روزی که وجدانه بیدار بشه و دیگه نشه خوابش کرد ... کاش ما تو زندگیمون فرشته نباشیم فقط کمی " انسان " باشیم ...

می نویسم بی ترس

سفر خیلی دلچسبی بود ... دو روز مرخصی با چند روز تعطیلی آخر هفته بهم فرصت داد تا دوباره خودمو بذارم زیر ذره بین انتقاد و بشنوم حرفایی که باز نشنیدم ، هفته ی قبل دوستم نرگس تو دانشگاه بهم میگفت پری تو خیلی آدم عجیبی هستی! چرا حرف دلتو به کسی نمیگی ؟ چرا رک نیستی ؟ چرا میترسی از گفتن چیزایی که باید بگی ؟ و ... با خودم که بیشتر فکر کردم دیدم بی ربطم نمیگه . من حرفامو به کسی نمیگم اگرم بگم باید کلی بهش اعتماد داشته باشم و تازه همونم درست و حسابی نمیگم ، حسابی تو لفافه می پیچونم که حتی آخرش خودمم نمی دونم چی گفتم ! و در نهایت نه غمی از غمام کم میشه ، نه میتونم درست راهنمایی بشم و هیچی به هیچی !

خب چکار کنم که هیچوقت دوس نداشتم با غما و مشکلاتم به غما و مشکلات یکی دیگه اضافه کنم !

حالا شاید این قضیه در مواقع عادی زیاد مشکلی ایجاد نکنه اما وای به اون زمانیکه دردی جدی تو دلم هست و نمیتونم بگم ... اینکه تو همچین مواقعی چی تو دلم میگذره و چی میکشم و فقط خدا میدونه ... دیدم این ماجراها فقط خودمو داغون میکنه تصمیم گرفتم دیگه اینجوری نباشم از چیزی که تو دلم میگذره بگم و بنویسم ، رک و نترسم که مبادا بقیه ناراحت بشن ... بقول مامان گلی اینجا خونه ی دوم آدمه ، یه روز غمگینی یه روزخوشحال ... اینجا جای نوشتنه بدون هیچ ترسی ...

" حس سفید و خاکستری شدن اینجا نشانه ی دوباره جوانه زدن است ، چند سطر آبی میشوم چند سطر سفید و چند سطر خاکستری... "

پاییز

برگ های پاییزی سرشار از شعور ـ درخت اند و خاطرات سه فصل را بر دوش می کشند آرام قدم بگذار ... بر چهره ی تکیده ی آنها ،

 این برگ ها حرمت دارند ، درد پاییز درد " دانستن " است ...

زمستون زندگی

این روزام به بی تفاوتی میگذره ... سردم ... خودم نیستم ، انگار خودمو یه جایی جا گذاشتم ... انگار یکی دیگه داره جای من زندگی میکنه و من دارم نگاش میکنم نگاهی سرد و بی تفاوت . دنبال خودم گشتم اما نبودم دلم واسه خودم تنگ شده ، واسه اون خنده های از ته دل ، واسه نگرانی های بی موردم ، واسه اون دلسوزی ها ، واسه دلتنگی های شبونه ، واسه حرفای ناب گفتن با یه همدرد ... دلم واسه خیلی چیزا تنگ شده اما هیچ حسی تو وجودم نیست ... حتی کمی غم یا سردرگمی ... اصلا حتی نمیدونم چی بگم و چی بنویسم ، وجودم پره از خالی ...

تو اوج این نبودن ها و تهی بودن ها دعوت امام رضا شدم ... انقدر غیرمنتظره و عجیب که باورم نمیشه

صبح عازمم برم پیش امام رضا واسم دعا کنین شاید دوباره خودمو پیدا کنم ...

پاره ی تنم کجاست؟

دل خون تر از ابر و طوفان ، غمگین تر از باد و باران 

مانده به راه برادر تنهاترین چشم گریان ...

سنگ صبور

فرهاد! ای کوه کن

از پس درهای قرون نرم و آهسته بیا

بیستون تو منم ،  سینه ام پهنه ی کوهستان است

تیشه ات را بنواز بردل خسته ی این سنگ صبور...

انسان بودن یا شدن؟!

از درد سخن گفتن و از درد شنیدن           با مردم بی درد ندانی که چه دردی ست

یه روز تو تنهاییام به مرگم فکر میکردم که این مرگ چی هست ، کی میاد و اگه همین الان بمیرم چی میشه ؟ تموم زندگیم یه لحظه واسم تداعی شد ... من هیچی نداشتم که دلم بهش خوش باشه فقط چند رکعت نماز نصف و نیمه و چند روز روزه ! که اونم اگه قبول شده باشه !!

خیلی ناراحت شدم آخه این چه وضعی بود ... یعنی من باید بدون هیچ درکی از زندگی، خدا ، مردم و... می مردم ؟ پوچ و بی هدف ؟ روزها با خودم حرف زدم ، فکر کردم ، کتاب خوندم ، سبک و سنگین کردم و در آخر نتیجه گرفتم که درسته هنوز واسه مردن خیلی جوونم اما باید یه کاری واسه خودم انجام بدم ، اول از همه رفتم پیش خدا و یه دل سیر گریه کردم ... بعدشم یه دفتر خریدم که بنویسم ، بنویسم که چی بودم و میخوام چی بشم ؟

و قصه ی من شروع شد...

سخت بود اما ناامید نشدم تموم چیزایی که فکر میکردم برای انسان بودن لازمه رو نوشتم و دونه دونه شروع کردم...

یکی از موارد گذشت بود ، تو بخشیدن لذتی بود که تا حالا تجربه ش نکرده بودم ... از همه آدمایی که  بهم بدی کرده بودن گذشتم ... و بعد از خدا خواستم یه دل بزرگ بهم بده ... خیلی بزرگ انقدر که هر کی هر چقدر بدی بهم کرد بریزم توش و دیگه پیداش نکنم ...

خیلی چیزارو تونستم عوض کنم ... یک سال و نیم از اون تصمیم میگذره و هنوزم سرش مردونه وایستادم فقط یه چیزی این وسط هست که خیلی زجرم میده ... کارای آدمایی که فکر میکنن زرنگن ...

انگار نمی فهمن دروغی که میگن ، خیانتی که می کنن ، تهمتی که می زنن قبل از اینکه به من شر برسونه دامنگیر خودشونه ... تا آخر عمر... تموم کارایی که فکر میکنن اسمش زرنگیه ، جز یه مسکن واسه وجدانشون چیزدیگه ای نیست ... که اونم دیر یا زود خاصیتشو از دست میده ... و تازه جهنم واقعی عذاب وجدانشون شروع میشه

نمی فهمن وقتی بیدار شدن و چشما باز شد دیگه نمیتونن اونارو ببندن و خودشونو بزنن به نفهمی.

 آخر این دنیام به هیج جا ختم نمیشه اگه قرار بود به جایی برسه ادمای قبل ما میرسیدن...و حالا من دارم هم از فهمیدن خودم رنج می برم و هم رنج فهمیدن اون چیزی که بقیه درک نمیکنن و نمیفهمن ...

به خودم میگم کاش هنوزم خواب بودم...

نمیدونم چرا خدا تو این سن و انقد زود بیدارم کرد؟

واقعا چرا؟؟؟؟؟

 

 

پی نوشت : به تجربه بهم ثابت شد تا زمانیکه یه شخص خودش نخواد که بشنوه و ببینه هیچکس نمیتونه واسش کاری کنه

مثل جمله ی قشنگی که همیشه میگمش : کسی که خوابه رو میشه بیدار کرد اما کسی که خودشو زده به خواب هرگز...

با من بمون

کوله بارم بر دوش

        سفری می باید

         سفری تا ته تنهایی محض

  هر کجا لرزیدی از سفر ترسیدی...

  فقط آهسته بگو : من خدا را دارم...

خوندن فاتحه واجب!

" دستم سردی خاک و حس می کرد زیر لب فاتحه ای خوندم نیم نگاهی به گور انداختم و رفتم ...

تمام ... "

تموم شد نه به این راحتی که نوشتم اما خب تموم شد منطقی هم ببینیم هر چیزی حتی یه بیماری ساده هم دوره ی نقاهت داره تا زمانیکه کاملا خوب بشه پس چرا دوره ی نقاهت عاطفی یا روحی  باید خیلی امر عجیبی به نظر برسه؟؟ هیچکس تا زمانیکه یه چیزی رو تجربه نکرده باشه نمی تونه راجع به اون چیز درک و قضاوت درستی داشته باشه ... باید درد کشیده باشی تا معنای درد و بفهمی ...

خیلی وقتها توی زندگی نباید درد و امتداد داد باید مثل یه چاقوی تیز از بعضی چیزها رد بشی و برای همیشه تمومشون کنی ... و در اصطلاح فاتحه شو بخونی ! آره باید خوند فاتحه ی خیلی چیزارو تو زندگی ، فاتحه ی خیلی آدمارو ، خیلی خاطره هارو ، خیلی از عادت هارو و ...

خب درکش یکم سخته که وقتی یه خاطره هر چقدرم شیرین داره اذیتت می کنه باز بهش فکر کنی و بری سمتش ...یا وقتی تو یه رابطه می بینی که ندیده گرفته میشی ، خودت ، غرورت ، ارزشات ، اعتقاداتت و بقیه چیزایی که فکر میکنی واست مهمه چرا اصرار به موندن ؟؟؟ چرا ؟ حتی وقتی که ته ذهنت مطمئنی که یه روز این بازی تموم میشه ... بهتر نیست فاتحه ی این رابطه رو خوند ؟نمیگم یهویی چون میدونم سخته اما شمرده شمرده میشه خوندش ... چون اگه نخونی طرف مقابلت یه روز بالاخره میخونه ... پس چرا بمونی؟ چرا خاطره های قشنگ بسازی ؟

راهی که از رفتنه باید رفت ، چه زود چه دیر ، پس همون بهتر که زودتر همه چی تموم بشه

و حالا...

نوبت رسیده به خودم که فاتحه ی بعضی چیزارو بخونم ... گرچه اولش ترسیدم اما خب من آدم کم آوردن نیستم ... تو این سال های بیست و چندساله ی عمرم خودمو خیلی خوب شناختم که وقتی فاتحه ی یه چیزی رو خوندم دیگه همه چی تموم ... حتی اگه آدم و عالم بهم بریزه دیگه سمت اون چیز برنمیگردم و کاملا از چشمم می افته ... شاید این کارم درست نباشه اما اینم دیگه ... و حالا مدتیه که احساس میکنم به یه فاتحه خونی نیاز دارم ... که بعضی کینه هارو بشورم ، بعضی ارزشهامو بتکونم ، بعضی حرفا رو پاک کنم ، بعضی آدمها و خاطره ها رو بندازم دور...

میدونم که بعدش خونه ی دلم حسابی قشنگ میشه و از این به بعد خیلی از زیبایی هارو میشه بیشتر دید ...

مثل برگای سبز جنگل که دارن رو به زردی میرن ، مثل تماشای اون آتشفشان خاموش ...

چقدر خوبه که هراز گاهی یه خونه تکونی تو وجودمون راه بندازیم بعدش یه مراسم فاتحه خونی و شروع روز نو ...

 

پروانه ها هرگز نمی میرند...

 

درمورد پروانه ها هیچی نمیدونم ... نمیدونم تا حالا چرا نخواستم بدونم ، واقعا نخواستم ؟ یا ندونستم که باید بخوام یا نه ؟ تو اصل ماجراهیچ تاثیری نداره چون بهرحال هنوزم چیز زیادی ازشون نمیدونم فقط اینکه میدونم عمرشون کمه ... و اینکه خیلی قشنگن و دلنشین... آرامش میدن بهت ، شاید خودشون متوجه این قضیه نباشن اما هستن و دیده میشن حتی اگر نباشن...

منم یه پروانه دارم ... یه پروانه دلنشین ... تازه پیداش کردم خودش متوجه نیست اما داره خیلی چیزا بهم یاد میده ، یه چیزایی مثل صبر و تحمل ، مثل مرد بودن ،مثل امید...

منم میخوام یه پروانه باشم  ...

آروم و دلنشین ...

و آرزوهای پروانه ای داشته باشم ...

نمی دونم تا حالا شده حس کنی که دوست داری یه پروانه بشینه رو دستت... ؟  نگاش کنی شاید به آرامشی که باید برسه تو برسونیش...با نگات به اون پروانه خوشگل بفهمونی دوسش داری ، بفهمونی توام هم دردشی ، بفهمونی که توام می فهمی که درک می کنی که نصفه شبا از غم دلتنگی خوابت نمی بره و آروم میری لب پنجره و اشک می ریزی ... که گاهی وقتا توام منتظری ... منتظر چیزی که معلوم نیست چیه و قراره ازکجای آسمون بیفته تو زندگیت ...

شایدم باید پروانه خودم بالاخره به حرف بیاد ... بیاد و بگه پاشو... زندگی هر چی که هست بذار باشه ... اگه تلخه اگه به کام نیست اگه نامرده اگه ندیده گرفتت اگه حالیش نیست که توام آدمی اگه نداده چیزایی که آرزوشونوداشتی اگه اگه اگه ...

 اما تو بمون و بهش بفهمون که هستی ... با تموم نداشتن ها تو بساز ...  تو بجنگ... تو به زورم که شده نفس بکش واسه چیزایی که نداشتی و تا حالا فقط حسرت کشیدی بمون ... بمون و ثابت کن لیاقت موندنو داری ... مگه تو چی ازبقیه کم داری پروانه من ؟ که دیگه نخوای بجنگی؟ که بخوای کم بیاری و پاتو تو اوج زیبایی و جوونی پس بکشی؟

بگو پری من ...بگو می مونی...بگو واسه خاطردل اونی که میدونی پره از درد اما به روی خودش نمیاره ...که داره مثل یه مرد می جنگه... که داره تموم سعی خودشو می کنه که اگه نتونست عشق بدست بیاره اما حداقل بتونه عشقو هدیه بده به بقیه پروانه ها...  که اگه نتونست خونواده داشته باشه اما برای بقیه پروانه ها پدر باشه و مادر ، خواهرباشه و برادر، که اگه خودش تو جوونی نتونست پول داشته باشه و جوونی کنه اما آرزوی بقیه رو برآورده کنه تا اگه یه موقع زندگی یه پروانه دیگه هم تلخ بود شیرین بشه ، خوش بشه و توش دوباره آرزوهای پروانه ای و رنگارنگ پرواز کنه ...

و حالا من با تمام وجود منتظرتوام ... به چشمای قشنگت خیره شدم تا بهم بگی ، بگی که می مونی ...

پری من ... بگو... میمونی...؟؟؟؟

 

 

 

برای اولین بار

 

همیشه " اول " هر چیزی رو دوس دارم " اولین " بارهای زندگی خیلی عجیب تو ذهن آدم میمونه حتی تا زمان مرگ... حالا چه شیرین باشن چه تلخ...

مثل اولین روزی که رفتم مدرسه... مثل اولین روز ورودم به دانشگاه... مثل اولین روز معلم شدنم و نگاه پرشور بچه ها... مثل ...

هر چی بیشتر مینویسم بیشتر متوجه میشم که چقدر این اولین ها تو ذهن و دنیام موندن .

یکی از خاطرات شیرین اولین بار طلوع خورشیده که تو ذهنم موندگار شد، یه مسافرت کوتاه رفته بودم ، ابتدایی بودم و مجبور بودم صبح زود بیدار شم جالبه اولین بارم بود انقدر زود بیدار میشدم! تازه تازه خورشید داشت طلوع میکرد و نورش از لابه لای ابرا پخش میشد دقیقا شده بود مثل نقاشی کتابای قصه ... خیلی این لحظه به دلم چسبید بطوریکه هنوزم شیرینی این خاطره رو حس میکنم... و هنوزم عاشق اینم که صبح زود بیدار شم و طلوع خورشید و ببینم ...

دنیام از قصه های شیرین اولین بار پره ... ولی از این اولین بارها که بگذریم میشه از قصه ی " آخرین بار " ها نوشت که من هیچوقت دوس نداشتم حتی بهش فکر کنم چه برسه به نوشتنش... واسه من آخرین بارها زجر داره همیشه از آخرین بار ترسیدم شاید چون حس کردم معنای تلخ خداحافظی دارن حتی اگر این خداحافظی ها موقتی باشن ... شاید به همین خاطره که هیچوقت غروب آفتاب و دوس ندارم ، رفتن آدمارو دوس ندارم ، غمی که تو چشم آدما از آخرین دیدار میمونه رو دوس ندارم چون میدونم با اینکه اسمش آخرین باره اما هیچوقت از دل آدم نمیره و موندگاره ... درست مثل سوهانی که روح آدمو در سکوت ذره ذره بتراشه تا زمان مرگ...

 

پی نوشت : از " اولین بار " و " آخرین بار " میشه خیلی چیزا نوشت و خیلی برداشتا کرد من فقط از یه جنبه که احساس کردم بیشتر به چشم میاد نوشتم شاید درست باشه شایدم نه  بهرحال نظر من این بود.